شعر
يا ايها الراكب السراع الاربعه * خلوا سبيل الظبية المروعه
خلوا عن الغضباء فى الوادى سعه * لا تذبحن الظبية المروعه
فيها لايتام صغار منفعه
گفت : ما آن آهو را رها كرديم و برفتيم تا به شام رسيديم و كارى كه بود بگزارديم و باز گرديديم . چون بدان موضع رسيديم هاتفى از پس ما آواز مىداد :
شعر
اتاك لا تعجل و خذها مرفقه * فان شر السير سير الحقحقه
قد لاح نجم فاضا مشرقة * ذاك رسول مفلح من صدقه
الله اعلى امره و حققه
( 1 ) روايت كردهاند از سعيد بن عمر الهذيلى كه گفت : حاضر شدم با قوم خويش به نزديك بتى و قربان برده بوديم پيش آن بت ، و من اول كسى بودم كه پيش بت بردم گاوى فربه را . پس گاو را بكشتم و آوازى عجب از شكم او شنيدم كه مىگفت : العجب العاجب خرج نبى من الاحاشب يحرم الربوا و يحرم الذبايح و حرست السما و رمينا بالشهب . ما چون اين بشنيديم پراكنده شديم و به مكه باز آمديم و احوال پرسيديم . كس ما را خبر نداد به آمدن محمد عليه السلام تا ابو بكر صديق را ديديم . پرسيديم كه به مكه پيغمبرى بيرون آمده است ؟ ابو بكر گفت : نعم محمد رسول الله رسول خدا است . پس رسول ما را به اسلام دعوت كرد .
ما گفتيم تا ببينيم تا قوم ما چه خواهند كرد ، و كاشكى آن روز ما را توفيق مسلمانى بودى و پس از آن اسلام آورديم .
( 2 ) و از عبد الرحمن عوف روايت است كه عبد المطلب به يمن مىرفت . مردى از جهودان فرا پيش او آمد و گفت : دو چيز از تن تو
b
85 به من نماى . عبد المطلب گفت : اگر نه عورت باشد بنمايم . جهود گفت : بينى بنماى و كف دست . بنمود . جهود گفت :