b
84 گفت : اكنون چه كرد ؟ گفتند : نمانده است . رسول عليه السلام گفت : گوئيا كه او را مىبينم كه بر شترى سرخ نشسته بود به بازار عكاظ و پند مىداد خلق را و مىگفت : اى مردمان ، جمع شويد و بشنويد و ياد گيريد ، هر كه بزيست بمرد و هر كه بمرد فايت شد و هر چه آمدنى است بيايد . بدرستى كه بر آسمان خبرى هست و در زمين عبرى هست . زمين مهدى است نهاده و سقفى افراشته و درياهاى موج كننده . سوگند مىخورد قس بدرستى كه اگر درين كار خشنوديى هست بعاقبت سخط باشد يعنى كه اگر شما بدين دين كه داريد راضىايد خداى را تعالى بر آن سخطى هست . و خداى را دينى هست كه آن را دوستر دارد از دين شما . مرا چيست و چه بوده است كه مىبينم مردمانى را كه مىروند و باز نمىآيند راضى شدهاند آنجا و مقام كردهاند ، يا ايشان را بگذاشتهاند و بخفتهاند . پس اين ابيات بخواند : فى الذاهبين الاولين من القرون لنا بصائر . . . معنى آن آن است كه : در گذشتگان اولين از قرنهاى گذشته ما را بصيرتهاست . من چون بديدم كه جماعتى به مرگ مىروند و ايشان را بازگشتن نيست و قوم خود را مىديدم كه رفتند كوچكان و بزرگان و كس از رفتگان باز نمىآيد ، و از اينان كه هستند كس باقى نمىماند ، بدانستم يقين كه آنجا كه قوم رفتند مرا نيز ببايد رفت .
اين تفسير پنج بيت قس بن ساعده است كه ياد كرده آمد .
حديث كاهنان عرب
( 1 ) روايت كردهاند از عمرو بن قتاده كه او گفت : ما در كاروان شام مىرفتيم پيش از آنكه رسول عليه السلام بيرون آمده بود به نبوت چون به نزديك شام رسيديم آنجا زنى كاهنه بود پيش ما آمد و گفت مرا صاحبى هست ، امروز بيامد و بر در خانه بايستاد و در نمىآمد بر عادت آنكه هر بار در آمدى . گفتم چرا در نمىآئى ؟