روز قيامت . ملك گفت : زمانه را آخرى باشد ؟ سطيح گفت : بلى آن وقت كه خلق اولين و آخرين را جمع كنند و هر كه نيك بخت باشد و نيكوكار كارش بمراد باشد و هر كه بدكردار باشد بدبخت باشد . ملك گفت : اينچه مىگوئى راست است ؟ گفت اى و الله كه اين حق است .
( 1 ) چون ازو فارغ شدند ، شق را در آوردند . ملك گفت : اى شق ، خوابى ديدهام كه از آن بترسيدهام . اكنون اگر تو بگويى كه چه ديدهام تعبير آن هم راست كنى . چنان كه سطيح گفت : اگر شما هر دو متفق باشيد در گفتن آن صواب و راست باشد تعبير شما .
شق گفت : تو ديدهاى كه كاسهء سر از تاريكى بيرون آمد و در ميان بيشه ظاهر شد و از آن جانوران مىخورند . ملك چون سخن شق بشنيد كه موافق سخن سطيح بود گفت : راست گفتى ، اكنون تعبيرش بگو . شق گفت : سوگند خورم كه سياهان غلبه كنند بر زمين شما ، ملك گفت : كى باشد در زمان من يا پس از آن . گفت پس از آن آنگاه شما را از سياهان برهاند پادشاهى بزرگ و ايشان را دفع كند . ملك گفت : اين پادشاه كه باشد ؟ گفت : جوانى از خانهء ذى يزن . گفت : پادشاهيش بماند ؟ گفت : نه منقطع شود به رسولى كه به حق و راستى به خلق آيد و حكم در امت او بماند تا روز قيامت . ملك گفت : روز قيامت چه باشد ؟ گفت : روزى باشد كه پادشاهان را جزا دهند از آنكه با رعيت كرده باشند و مردم را از اول عالم تا آخر بجملگى حاضر شوند و السلام . ملك گفت :
اينچه گفتى حق است ؟ گفت : نعم به خداى آسمان و زمين كه آنچه گفتم حق است .
( 2 ) چون ملك را آن حال روشن گشت ، بفرمود تا خانهء او به عراق بسازند و نامهاى نوشت به پادشاهى از پادشاهان فارس كه او را شاپور بن خرزاد
b
83 گفتندى و ايشان را به حيره ساكن گردانيد و از بقيهء ربيعة بن نضر بود . نعمان كه پادشاه حيره بود و او نعمان بن منذر بن النعمان بن منذر بن عمرو بن عدى بن ربيعة بن