آنها مىآموزند . در مقابل ، تنها اندكى هستند كه به غير خرقههاى علوى و طريقتهاى مرتضوى منسوباند ؛ مانند : باب كبار و خوخهء كوچك مدينه و مكّه . پس انصاف بده و ستم مكن !
ابن تيميّه سپس مىافزايد : « و پسينيان آن را به معروف كرخى مىرسانند . »
وى طريقى را كه پيشينيان بدان ، خرقه را به معروف كرخى مىرسانند ، ياد نكرده است . اينك آن طريق : امام ما ابراهيم بلخى ، از امام فضيل ، از امام عبدالواحد ، از امام حسن بصرى - رضي اللَّه عنه . اين طريق ، بىگمان ، نزد اهلش ، پيوسته است . دورى از خطا تنها به دستگيرى خدا ميسّر است !
ولىاللَّه دهلوى پس از نقل اين سخنان دربارهء سلسلهء مرتضويّه ، مىگويد : چون اين مقدّمات روشن شد ، لازم است كه سلسلههاى صوفيّه را به جهات بسيارى ، [ از انتساب به على ] بر كنار بدانيم . مثلًا : ابراهيم و فضيل ، سفيان را همراهى كردند و تهذيب نفس را از او به دست آوردند و سفيان اين را از اعمش كه از ياران ابن مسعود بود ، فرا گرفت .
سبحان اللَّه ! آيا او از جانب خود سند مىبافد ؟ ! بدون اينكه نزد كسانى كه اين روايات را به كار مىبرند ، اصلى وجود داشته باشد ؟ ! آيا اسناد سازى معنايى جز اين دارد ؟ ! طرفه آنكه به ياد نمىآورد كه خود گفته است : شايسته است كه در مطالب نقلى ، وقوع و نه امكان ، ذكر شود . و خدا يارىدهنده است !
ولىاللَّه دهلوى مىگويد : اين سخن از گفتار ايشان مبنى بر اينكه فضيل اين فن را از عبدالواحد بن زيد ، و او از حسن ، و حسن از اميرالمؤمنين على - رضي اللَّه عنه - فرا گرفته ، راستتر و درستتر است ؛ زيرا در كتابهاى حديث و طبقات صوفيّه ، انتساب فضيل به سفيان از انتساب او به عبدالواحد ، روشنتر است .
در پاسخ مىگويم : كتب حديث جاى نقل داستان فراگيرى دانش باطن ، توسّط صوفيان از مشايخشان نيست تا چنين چيزى در آنها ياد شود و آنچه با آن سازگار نيست ، انكار شود . همچنين ، كتابهاى طبقات صوفيّهاى كه نويسندگان آنها مانند قشيرى و هروى ، طريقت را به فضيل نسبت ندادهاند - چه رسد به اينكه به روايت
خلاصهء عبقات الانوار (حديث تشبيه) (فارسى) — صفحة 405
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٤٠٥