تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصهء عبقات الانوار (حديث تشبيه) (فارسى) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
شجاعان نامدار بود - همراه خود ببرد . آن دو به سختى ، ردّ پاى پيامبر صلى الله عليه و آله را پى گرفتند تا آنكه به دو رسيدند . ابوبكر چون آنها را بديد ، به پيغمبر صلى الله عليه و آله گفت : اى رسول خدا ، گير افتاديم ! اين سراقه است كه براى گرفتن ما بدين سو مىآيد و غلام سياه مشهورش نيز با اوست . هنگامى كه سراقه آنها را ديد ، از شترش پياده و بر اسبش سوار شد و نيزه‌اش را به دست گرفت و به سوى آنان تاخت . چون به نزديكى آنان رسيد ، پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : خدايا ، ما را به هر وسيله و هر گونه و هر كجا كه مىخواهى ، از شرّ سراقه مصون دار . در پى اين دعا ، دست و پاى اسب سراقه در زمين فرو رفت ، به گونه‌اى كه ديگر قادر به حركت نبود . سراقه چون اين وضعيّت را بديد ، سخت هراسيد و خود را از اسب به زمين افكند و نيزه‌اش را به سويى پرتاب كرد و گفت : اى محمّد ! تو و يارانت از جانب من در امان هستيد ، پس خداوندت را بخوان تا اسب تندروى مرا رها كند و من پيمان مىبندم كه دست از تو بردارم و بازگردم . پيغمبر صلى الله عليه و آله دستان خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا ! اگر سراقه در آنچه مىگويد صادق است ، اسبش را رها فرما . پس خدا دست و پاى فرو شده در زمين اسب را آزاد فرمود تا جايى كه اسب ، به سلامت ، برخاست و بر زمين ايستاد . سراقه به مكّه بازگشت . مردمانْ پيرامون او گرد آمدند ؛ ليكن او ديدن رسول خدا صلى الله عليه و آله را انكار كرد . پس ابوجهل پيوسته به سراغش مىرفت تا اينكه وى اعتراف كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده است و ماجرا را براى آنان بازگو كرد و خطاب به ابوجهل گفت :
أباحَكَمٍ وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتَ شاهِداً * لِأمرِ جَوادي إذْ تَسُوخُ قَوائِمُهْ
عَلِمْتَ وَ لَمْ تَشْكُكْ بِأنَّ مُحَمَّداً * رَسُولٌ بِبُرْهانٍ فَمَنْ ذا يُقاوِمُهْ
اى اباحكم ! سوگند به خدا ، اگر آنچه را براى اسب من ، آن گاه كه دست و پايش در زمين فرو رفت ، رخ داد ، ديده بودى ، يقين مىكردى و ترديد روا نمىداشتى كه محمّد بر اساس حجّت آشكار ، فرستادهء خداست ؛ پس كيست كه بتواند در برابر او ايستادگى كند ؟ « 1 »
هامش
( 1 ) . همان / 219 .