علاوه بر آنچه گذشت ، دهلوى خود به برخى از احاديث ساختگى موجود در كتاب ديلمى ، تمسّك مىكند و وى را به عنوان يكى از محدّثان نامدار ، مىستايد و حتّى او را مورد قبول شيعه معرّفى مىنمايد . وى پس از نقل رؤيايى مىنويسد : در اين سياق ، ابوشجاع ، شيرويهء ديلمى - كه از محدّثان نامى است و شيعه نيز به وى اطمينان دارد - حديثى در كتاب « المنتقى » از ابن عبّاس آورده است .
باز دهلوى مىنويسد : رؤياى امام حسن نيز مشهور و طريق نقل آن درست است .
ديلمى در « المنتقى » از امام حسن نقل مىكند كه ايشان فرمود : « پس از رؤيايى كه ديدم ، هرگز جنگ نخواهم كرد . من پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدم كه دست خود را بر عرش نهاده بود و ابوبكر را ديدم كه كه دست بر شانهء آن حضرت گذارده بود و عمر دست بر شانهء ابوبكر داشت و دست عثمان بر شانهء عمر بود . همچنين ، خونى ديدم .
پرسيدم : اين خون چيست ؟ گفتند : خون عثمان است كه خدا آن را مىطلبد . »
ابن سمّان از قيس بن عباد نقل مىكند : شنيدم على در روز جنگ جمل مىگفت :
« خدايا ! من از خون عثمان به تو پناه مىبرم ؛ چرا كه من در روز كشته شدن او ، سبك مغز شدم و خرد از دست بهشتم و خود را نيز نشناختم . آنان براى بيعت به نزد من آمدند ؛ ليكن من گفتم : هان ! من از خدا شرم مىكنم كه با كسانى كه عثمان را كشتند ، بيعت كنم ؛ همو كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهاش فرمود : آگاه باشيد ! من از مردى كه ملائكه از او شرم دارند ، شرم مىكنم . من از خدا حيا مىكنم كه با مردمان بيعت كنم و عثمان كشته شده و بر زمين افكنده شده و هنوز در گور نرفته باشد . مردمان [ چون اين سخنان را از من شنيدند ، ] بازگشتند و چون عثمان در گور نهاده شد ، به نزد من آمدند و خواستار بيعت شدند . من گفتم : خدايا ! من از آنچه بر آن گام مىنهم ، بيمناكم . سپس ارادهاى استوار در من پديد آمد و من بيعت كردم و چون مردمان مرا اميرالمؤمنين خواندند ، گويى كه دلم از هم شكافت ! » « 1 »
هامش
( 1 ) . التحفة الاثناعشريّه / 329 .