تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عدة الداعي ونجاح الساعي (آداب راز ونياز به درگاه بى نياز) (فارسى) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
خداى تعالى سايبانى در سايه عرشش دارد كه در آن سايبان كسى قرار نمىگيرد جز آنكه مشكل برادر مؤمنش را حل كند ، يا با مايه گذاشتن از آبروى خويش او را كمك كند و يا كار نيكى براى او نمايد گرچه به اندازه نصف خرمايى باشد و اين حامل نامه برادرت مىباشد و السلام . نامه را مهر نهاد و به من داد و فرمود كه به او برسانم و وقتى به شهرم بازگشتم ، شبانگاه به خانه او آمدم و از او اذن دخول خواستم . گفتم : فرستاده امام صادق عليه السلام بر درت مىباشد . ناگاه پا برهنه به درگاه پيش من آمد همين كه نگاهش به من افتاد به من سلام كرد و بين دو چشمم را بوسيد سپس گفت آقايم : آيا تو فرستاده مولايم هستى ؟ گفتم : آرى گفت مرا از آتش نجات دادى ، اگر راست بگويى دست مرا گرفت و داخل منزلش كرد و در جايگاهش نشانيد و خود پيش من نشست ، سپس گفت آقاى من چگونه از مولاى من جدا شدى ؟ گفتم : حالش خوب بود گفت به خدا گفتم : به خدا ، تا آنكه سه بار تكرار كرد . آنگاه نامه را گرفت و آن را بوسيد و بر چشمش گذاشت و سپس گفت : برادرم هر چه مىخواهى به من دستور بده انجام دهم . گفتم : در فلان دفتر محاسبات شما هزار هزار درهم ( يك ميليون ) ماليات بدهكارم كه در صورت پرداخت حال و روزم سخت مىشود و از بين مىروم . دفتر را خواست و هر چه در آن بود از بين برد و سندى به عنوان برائت ذمه از بدهكارى به من داد سپس صندوقهاى پولش را خواست و آنها را با من نصف كرد و سپس چهار پايانش را آورد و يك چهارپا را خود برمىداشت و يكى را به من مىداد بعد نوبت غلامان رسيد آن را نيز يكى خود بر مىداشت و يكى را به من مىداد تا غلامان نيز تمام شدند آنگاه لباسهايش را آورد يكى را خود برمىداشت و يكى را به من مىداد ، تا آنكه همه ثروت خويش را با من نصف كرد و مىگفت : آيا تو را خوشحال ساختم ؟ مىگفتم : بله به خدا قسم خوشحالى مرا فراوان كرديى . بار ديگر وقتى موسم حج رسيد با خود گفتم : اين رهايى در نزد خدا و رسولش با چيزى جز حج برابر نيست كه حج كنم و براى او دعا كنم و به نزد مولى و آقايم امام صادق عليه السلام بروم و از او در نزد امام صادق عليه السلام تشكر كنم و از امام صادق عليه السلام برايش درخواست دعا كنم ، به مكه رفتم و را هم را از مدينه قرار دادم . وقتى وارد بر امام صادق شدم خوشحالى را از صورتش خواندم فرمود : داستان تو با والى چه شد ؟ شروع كردم قصه را تعريف كردن و هر لحظه صورتش بازتر مىشد و خوشحالىاش بيشتر مىگرديد عرضه داشتم : اى آقاى من ! آيا رفتارش شما را خوشحال ساخت كه خداى در همه امورش او را خوشحال كند فرمود بله به خدا قسم خوشحالم كرد و پدرانم را خوشحال نمود به خدا قسم امير المؤمنين ( ع ) را مسرور ساخت و به خدا قسم رسول خدا ( ص ) را مسرور ساخت و به
عدة الداعي ونجاح الساعي (آداب راز ونياز به درگاه بى نياز) (فارسى) — صفحة 160 | ابن فهد الحلي / نائيجى نورى