ص 80 « و ساق . . . شهبا »
و چهبسا ساقيى كه چون او و جام با هم مىخنديدند ، حبابهاى آن جام روبروى مرواريد تر و تازه دندانهاى پيشين آن ساقى قرار مىگيرد . درحالىكه او همدم من شده بود بر ( زوال ) تاريكى ترسيدم پس در برابر صبح ، از موى و پردهها آويختم . و خورشيد جام را در پيالهها چون ستارگانى بخش كردم و اى خوش ادامه شبى كه خورشيد من به شهابهايى تقسيم شد .
ص 80 « علا . . . كمّيها »
گرد و غبار آن گردباد هنگامى كه درهم پيچيده شد ، بالا گرفت ، پس چشم من به بستن دو پلكش شتابيد همانند رقّاصهاى كه چرخش خود را شتاب بخشيد و چون تاب برمىداشت دو آستين خويش بر ميان مىپيچيد .
ص 80 « اقول . . . السّماء »
به مردم - درحالىكه گردباد كسى كه آن را در هوا ديده بيم داده است - مىگويم : از فتنهاى در روى زمين كه غبار آن به هوا برخاسته پناه جوييد .
ص 80 « و ادهم . . . السّبق »
و چهبسا اسب سياهى كه در مثل رنگ خود با خورشيد از دورترين نقطه مغرب بسوى مشرق به مسابقه پرداخت . و آن اسب با تأنّى و آرام آرام پيش از خورشيد به مشرق رسيد ، پس مشرق از روشنائيهاى خود گوى سبقتش بخشيد .
ص 81 « تصدّق . . . عاقل »
با وصال خود مرا دستگيرى كن كه اشكم جارى است ، و دلم را توشهاى از نگاهت ده كه آن دل رفتنى است . پس به رخسار تو نيكوكارى و ثروتمندى تحقّق يافته و نيكويى تو را همتايى يافت نمىشود .
اى ماهى كه از نيكويى دوگونهاش و از سايه دو خط صورتش ، براى ما ( چون ) چاشتگاه و عصرگاهان است . از چشم من همراه باران اشك ، به دل جابجا شدى و اين است منزلهاى ماه شب چهارده . هرگاه چشمان تو براى عاشق درس جادوى خود را بيان كند . دليلهاى آن به ناز و كرشمه مىايستد . اى ملامتگر بتحقيق محبّت من و نيكويى وى را ديدهاى ، پس اگر مرا درباره وى سرزنش كنى خردمند نيستى .
ص 81 « أيا . . . صخر »
اى كه نگاههايت چون « عبله » است ، و مرا از شبيخونهايش بر دل شكيبايى نيست . بلى تو اى نيكوروى « خنساء » روزگار مايى و گواه گفتارم اين است كه دل تو براى من چون صخر ( برادر خنساء ) است .
ص 82 « أرى . . . صبرا »
آن رخسار را مىبينم كه گاهى بهشت سرسبز را آشكار مىسازد ، آيا خطّ من است بر آن و يا سطرى
بديع القرآن ( فارسى ) — صفحة 485
مساهمون: ميرلوحى
ص٤٨٥