و پدرم از قول آن كه برايش گفته بود نقل كرد ؛ گفت : « دو مرد : يكى مسلمان و ديگرى نصرانى نزد شريح آمدند ؛ مرد مسلمان برهان دعواى خود راى با خشونت بيان كرد ، و نصرانى دعواى خويش راى روشن گردانيد ، و شريح پيوسته شخص مسلمان را متوجّه منطق و دلائل خود كرد ، در حالى كه او به خشونت متوسّل مىشد ، و نصرانى دليل خود راى چون روشنى روز ، روشن مىساخت ، آن روز روزى در نهايت گرمى بود ، شريح به ستوه آمد ، و به شخص مسلمان گفت : از نزد من برخيز كه من تاريكى كفر را در صورت اين كافر روشنتر از نور اسلام در صورت تو مىبينم . » و بتحقيق چيزهايى راى به تاريكى شب تشبيه كردهاند كه اينجا ، جاى بيانش نيست ؛ مانند گفتار شاعر : [ از بحر بسيط ] 231 تقنّعت بظلام اللّيل و ائتزرت * بالرّمل و انتقبت بالشّمس و القمر و آن تشبيه ( تشبيه در آن شعر ) از باب يادشده ( تشبيه زشتى صورت به شب ) نيست ، زيرا آن باب بر مذمّت بنا نهاده شده ، و تشبيه در اين شعر مبنىبر مدح است .
و در تشبيه آيه تأويل ديگرى هست ؛ و آن اين كه مقصود خدا از گفتارش
« كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ »
اين است كه چون وحشت و ترس ايشان را فرا گرفت ، چشمهايشان مبهوت و متحيّر شد ، و در نتيجه چيزى جز تاريكى نمىبينند ؛ چنان كه شاعر گفته است : [ از بحر وافر ]
232 ظللنا نخبط الظّلماء ظهرا * لديه و المطىّ لها أوار
و از آن معنى است گفتار طائى : [ از بحر كامل ]
233 عادت له أيّامه مسودّة * حتّى توهّم أنّهنّ ليالى
« 91 » و نيز داخل در اين باب است گفتار او : [ از بحر كامل ]
234 ما إن ترى الأحساب بيضا وضّحا * إلّا بحيث ترى المنايا سودا
« 92 »
هامش
( 91 ) - ديوان ابى تمّام ، ص 185 ، و آن بيت از قصيدهاى در مدح الحسن بن رجاء است .
( 92 ) - ديوان ابى تمّام ، ص 68 ، و آن بيت از قصيدهاى در مدح خالد بن يزيد الشّيبانى است .