« قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ »
« 1 » ، فقد كان صلى الله عليه وآله بينهم وهو أحدهم لا يتسامى في فضل ولا ينطق بعلم حتّى لم يأت بشيء من شعر أو نثر نحواً من أربعين سنة وهو ثلثا عمره لا يحوز تقدّماً ولا يرد عظيمة من عظائم المعالي ثمّ أتى بما أتى به دفعة ، فأتى بما عجزت عنه فُحولهم وكلّت دونه ألسنة بلغائهم ، ثمّ بثّه في أقطار الأرض فلم يجترئ على معارضته مُعارِض من عالم أو فاضل أو ذي لبّ وفطانة .
وغاية ما أخذوه عليه : أنّه سافر إلَى الشام للتجارة فتعلّم هذه القصص ممّن هناك من الرهبان . ولم يكن أسفاره إلَى الشام إلّامع عمّه أبي طالب قبل بلوغه ، وإلّا مع ميسرة مولى خديجة وسنّه يومئذٍ خمسة وعشرون ، وهو مع من يلازمه في ليله ونهاره . ولو فرض محالًا ذلك فما هذه المعارف والعلوم ؟ ومن أين هذه الحكم والحقائق ؟ وممّن هذه البلاغة في
شرح
قرآن را بر شما نمىخواندم وشما را از آن آگاه نمىساخت . من پيش از [ آوردن ] آن روزگارى را در ميان شما به سر بردهام . آيا فكر نمىكنيد ؟ » پيامبر صلى الله عليه وآله مدّت چهل سال ، يعنى دو سوّم عمر خود را ، در ميان مردم به سر برد ، بدون آنكه برترى محسوسى از نظر اطلاعات بر ديگران داشته باشد يا از علم ودانشى سخن به ميان آورده باشد وحتى كمترين شعر يا نثرى از ايشان شنيده نشد . اما ناگهان كلمات وحقايقى آورد كه افراد برجستهء آنان از آوردن چنان مطالبى عاجز ماندند وزبان سخنورانشان در برابر آن لآل شد . وچيزى نگذشت كه پيامبر آن مطالب را در همه جا منتشر ساخت وهيچ دانشمند وفرزانه وخردمند وهوشمندى جرأت عرض اندام در برابر آنها را به خود نداد .
بالاترين ايرادى كه به پيامبر گرفتند اين بود كه : أو براي تجارت به شام رفت واين داستانها وسرگذشتها را از راهبان آن سرزمين فرا گرفت . در حالي كه پيامبر يك مرتبه پيش از سن بلوغ با عموى خود أبو طالب به شام سفر كرد ويك بار هم با ميسره ، غلام خديجة ، كه در آن وقت حضرت بيست وپنج سال داشت ودر اين سفر نيز شب وروز با همسفران خود بود واز آنها جدا نشد .
به فرض محال هم كه چنين باشد [ وپيامبر در اين سفرهاى خود داستانهاى قرآن را از راهبان شامي فرا گرفته باشد ] اين معارف وعلوم واين حكمتها وحقايق را از كجا آورده ؟ واين بلاغت در بيان وسخن را ، كه
هامش
( 1 ) . يونس : 16 .