مقررهء در آن بايد اصفهان را تسليم كند و تختوتاج را به محمود واگذارد ، مهر كرده در بيست و سوم ماه مزبور با جمعى از امرا و سيصد نفر سوار از اصفهان بيرون رفته به جانب اردوى افغان در حركت آمد .
چون نزديك چادرها رسيد ، به بهانهء اينكه محمود در خواب است ، مدتى آن جمعيت را نگاهداشتند . و بعد از آن وى را به قصر فرحآباد نزد محمود بردند . چون داخل شد و محمود را نشسته يافت ، او را خطاب كرده گفت : فرزند ، ارادهء خداوند عالم نيست كه من بيش ازاين پادشاه باشم . و وقت آن رسيده است كه تو بر تخت ايران جلوس كنى . من سلطنت خود را به تو گذاشتم ! خداوند ترا مؤيد بدارد . و بعد از آن طرّهء شاهى را از سر برداشته به وزير محمود داد . لاكن چون وزير خواست طرّه را بر سر محمود زند . محمود ابا كرد . بنابراين سلطان حسين خود برخاسته طرّهء سلطنت بر منديل وى نهاد .
منقول است كه چون سلطان حسين وارد بر محمود شد ، تا وسط وثاق ، محمود از جاى حركت نكرد .
بالجمله ، بعد از صرف چاى و قهوه ، محمود زبان تكلم گشود و سلطان حسين را مخاطب ساخته گفت : چنين است بىثباتى اقبال دنيا . مالك الملك او تعالى است .
به هركس خواهد مىبخشد ، و از هركه بايد انتزاع مىكند . از يكى مىگيرد و به ديگرى مىدهد « 1 » . لاكن من عهد مىكنم كه تو را بجاى پدر خود دانم ، و در هيچكار بدون صلاح و صوابديد تو اقدام ننمايم . روز ديگر در بارگاه اصفهان پادشاه افغان بار عام داده ، سلطان حسين و اركان دولت وى شفاها بر وى به سلطنت سلام كردند .
و بعد از آن ، وى را در يكى از سراهاى سلطنت حبس كردند . و هفت سال ايام حبس وى طول كشيد . بعد از آن هم به دست افغانان از پاى درآمد .
مدت سلطنت او بيست و هشت سال بود . مىتوان گفت كه سلسلهء سلاطين
هامش
( 1 ) -يك قوم را ز تارك برداشتند تاج * يك قوم را جواهر بستند بر جبين ( ح ).