ازين مذهب در ايران اجتماع كردند ، از آن جمله ، بعضى مردم بزرگ از اهل علم و فضل بودند ، و وقايع اينزمان را در دفاتر خود ثبتوضبط نمودند .
شك نيست كه حوادثى كه در آن ايام به عرصهء ظهور رسيده است ، نفرتانگيز است ، اما چون مقصود مؤلف از تحرير آن كماهوحقه ، تعليم است ، مطالعه كنندگان را از آن پندى حاصل آيد . و استحضار بر وقايع مزبوره ، سبب مىشود كه كسانى كه در تحت حكومت با عدل و انصاف به حريت زندگى مىكنند ، بيشتر قدر اين نعمت عظمى ، كه از اعظم نعماى الهى است ، خواهند دانست .
سلطنت شاه صفى
مع الحديث ، در مرض موت شاه عباس ، در باب وارث تاجوتخت پرسيدند ، گفت : سام ميرزاى پسر صفى ميرزا ، منجمين به عرض رسانيدند كه ، سلطنت او طولى نخواهد كشيد . عباس گفت : خواهش من اين است كه تاج سلطنت كه حق پدر اوست بر سر وى گذارند .
لهذا بنابر وصيت پادشاه ، امرا به تعجيل به اصفهان شتافته سام ميرزا را كه در آن وقت هفده ساله بود ، از حرمسرا بيرون آورده ، قبل از آنكه خبر فوت شاهعباس گوشزد خلايق شود ، بر سرير پادشاهى نشاندند .
چون سام ميرزا بر تخت برآمد ، نام شاه صفى بر خويش گذاشت ، و او ظالمى بىباك و فاسقى سفّاك بود . در عرض چهارده سال سلطنت وى ، هيچكس بر جان خويش ايمن نبودى ، چون بلاى عام بر اجانب و اقارب ابقا نكردى ، و مانند قضاى مبرم بر قوى و ضعيف نبخشودى ، از آب تيغ وى آتش دودمانهاى بزرگ فرو نشست ، و از صرصر قهر او چراغ خاندانهاى قديم خاموش گشت .
دلى نماند كه از بيم او دو نيم نشد * سرى نبود كه از جور او ز پا نفتاد
خلاصه ، از شاهزادگان عظام و وزراى معظم و امراى محتشم كمتر كسى ماند كه يا خرمن عمرش سوخته ، يا چشم جهانبينش دوخته نگشت ،
حتى خواتين ملك را جوى خون چون آب جوى روان شد ، از آن جمله ،