اللابسون قلوبهم فو * ق الصدور لأجل ذلك
( 238 ) [ نيزهها چون در هوا گردد مشبك قوم من سينههاى خويش گردانند آن را رهگذار ]
نيزهها چون در هوا گردد مشبك قوم من * سينههاى خويش گردانند آن را رهگذار
در شجاعت جمله دلهاشان لباس تن شده * آمده بالاى سينه از براى كارزار
( 239 ) [ من لم يكن جدّه مساعدة فحنقه ان يجدّ فى الحركه ]
من لم يكن جدّه مساعدة * فحنقه ان يجدّ فى الحركه
فقل لمن حاله مولّية * لا تعرضن بالحراك للهلكه
( 239 ) [ كسى كو را نشد جدش مساعد بود نقصانش در جد كردن خويش ]
كسى كو را نشد جدش مساعد * بود نقصانش در جد كردن خويش
بگو آن را كه حالش گشته باشد * مدو هر سو براى مردن خويش
( 240 ) [ اليك ربى لا الى سواكا اقبلت عمدا ابتغى رضاكا ]
اليك ربى لا الى سواكا * اقبلت عمدا ابتغى رضاكا
أسألك اليوم بما دعاكا * ايوب اذ حلّ به بلاكا
ان يك منى قد دنا قضاكا * ربّ فبارك لى فى لقاكا
( 240 ) [ سويت اى پروردگار من ز سوى ديگرى روى آوردم به عمدا تا ز تو جويم رضا ]
سويت اى پروردگار من ز سوى ديگرى * روى آوردم به عمدا تا ز تو جويم رضا
خواهم از تو حق آن نامى كه به روى خواندت * بندهات ايوب چون آمد ز تو به روى بلا
كان زمان كز حكم تو آيد قضايى بر سرم * رب من بر من مبارك كن لقاى خويش را
( 241 ) [ العجز عن درك الادراك ادراك و البحث عن سرّ ذات السرّ اشراك ]
العجز عن درك الادراك ادراك * و البحث عن سرّ ذات السرّ اشراك
و فى سرائر همّات الورى همم * عن دركها عجزت جنّ و املاك
( 241 ) [ عجز به نمودن ز درك دانش آن هم دانشست گفتگو كردن ز سرّ ذات باشد شرك و شر ]
عجز به نمودن ز درك دانش آن هم دانشست * گفتگو كردن ز سرّ ذات باشد شرك و شر
در دل خلقان نهانى هست همتها بسى * عاجز است از درك آن جن و ملايك سربهسر