داند ايزد كين چنين نفسى نباشد جز عظيم * با بزرگى و سخا و جود و عز و كبريا
هست در ايام سير او به حزم و احتياط * خرمىها و مباهاتست ازو ايام را
منزل او ذروهء فخر و بزرگى آمده است * مىكند ظاهر سماحت با بزرگى و علا
نيست فخر الا كسى كو را بود توفيق يار * ياريش از نصرت حق بنده فرخنده را
بس جوان كو نيست هرگز خالى از زهد و ورع * بس جوان كو را بود تأييد ايزد رهنما
بس كريمى كز ره مردى چو شد عزمش درست * كرد دشمن را به تيغ هندى از تن سر جدا
نيست شمشير آنكه باشد در غلاف خود نهان * تيغ آن باشد كه روز جنگ بنمايد جلا
( 99 ) [ ذهب الذين عليهم وجدى و بقيت بعد فراقهم وحدى ]
ذهب الذين عليهم وجدى * و بقيت بعد فراقهم وحدى
من كان بينك فى التراب و بينه * شبران فهو بغاية البعد
لو كشفت للخلق اطباق الثّرى * لم يعرف المولى من العبد
من كان لا يطأ التراب برجله * يطأ التراب بناعم الخدّ
( 99 ) [ رفتند آنكه بود بديشان سرور من ماندم ز بعد فرقت آن همدمان وحيد ]
رفتند آنكه بود بديشان سرور من * ماندم ز بعد فرقت آن همدمان وحيد
در خاك هركه رفت اگر درويش به تو * باشد برابر دو وجب هست بس بعيد
بر خلق اگر گشاده شود پردههاى خاك * مولاى ملك را نشناسند از عبيد
آنكس كه عار داشت كه بر خاك پا نهد * بر خاك رو نهاد و از آن حشمت آرميد
( 100 ) [ اذا ما المرء لم يحفظ ثلاثا فبعه و لو به كف من رماد ]
اذا ما المرء لم يحفظ ثلاثا * فبعه و لو به كف من رماد
وفاء للصّديق و بذل مال * و كتمان السرائر فى الفؤاد
( 100 ) [ سه صفت را نگه ار زانكه نمىدارد مرد بفروشش بود ار چند كفى خاكستر ]
سه صفت را نگه ار زانكه نمىدارد مرد * بفروشش بود ار چند كفى خاكستر
بذل مالست و وفادارى و اخلاص به دوست * در دل از غير نهان كردن سرّست دگر
( 101 ) [ بكيت على شباب قد تولّى فيا ليت الشباب لنا يعود ]
بكيت على شباب قد تولّى * فيا ليت الشباب لنا يعود
فلو كان الشباب يباع بيعا * لأعطيت المبايع ما يريد