باشد وآن را سال كبيسه خوانند . وآن عدد سى كه مخرج خمس وسدس است ، دور
I
كبايس عربى باشد . وچون كسور يك سال را كه هست چندين دقائق وثواني
I
وثوالث / كبام سى بار بر هم افزائيم كبيسه در عدد اين سالها اقتضا كند
I
بر اين ترتيب در / ب و / ه و / ر و / ى و / د و / يه و / يح و / كا و / كد و / كو و / كط . وبعضي
I
كبيسه در سال شانزدهم مىگيرند عوض / يه . واين به حسب تفاوت ارصاد است ؛
I
زيرا كه در سال پانزدهم ، كسور أيام زيادة از نصف است به حسب أصول اين رصد
I
چنان كه مثالش بعد از اين بياريم .
پس اگر خواهيم تا سال كبيسهء اين تاريخ را بدانيم
I
سالهاى ناقصه را بر سى قسمت كنيم آنچه باقي ماند ، اگر موافق عدد سالهاى كبيسه باشد
I
آن سال كبيسه بود واگر موافق نبود بسيطه باشد . واگر خارج قسمت را يازده ضرب
I
كنيم وبا عدد اين كبايس جمع كنيم ، عدد أيام كبايس حاصل آيد تا سال مطلوب . « 1 »
I
مثالش سالهاى ناقصهء عربى بود چندين ، 705 . اين را بر سى قسمت كرديم ، از
I
قسمت بيرون آمد چندين ، 23 واز قسمت باقي ماند ، / يه . چون اين عدد موافق
I
عدد سالهاى كبيسه است پس اين سال كبيسه باشد . آن گاه چون خواستيم
I
كه عدد أيام كبايس بدانيم ، خارج قسمت را در يازده ضرب كرديم تا حاصل آمد
I
چندين ، 253 ؛ واين عدد كبايس ادوارد تامه است كه 23 است . واز
I
دور ناقص بشمرديم ، عدد پانزده ششم مىشود ؛ پس پنج تامه باشد . آن را بر آن أيام افزوديم
I
تا عدد أيام كبايس سالهاى تامهء اين تاريخ حاصل آمد چندين ، 258 . وباقي
I
بر اين قياس بود . اما اگر خواهيم كه سال كبيسه را به حساب بيرون آوريم بي آنكه سالهاى
I
باقي را با عدد سالهاى كبيسه موازنه كنيم كه موافق هست يا نه ؛ ضرب كنيم آنچه باقي مانده باشد از قسمت
هامش
( 1 ) . [ در حاشية آمده است : ] چون وضع تاريخ عربى در سال چهارم بوده است ، پس اولًا آن باشد كه چهار عدد بر سالهاى ناقصه افزايند . اين را بر سى قسمت كنند تا مطلوب حاصل آيد . بسيد منجم