آنكه مايه آست آفرين را أو * نورِ ديده آست نورِ دين را أو
20 نزد عاقل عجب نباشد اين * كه بوَد نورِ چشم نورُ الدّين
ز انكه بر آسمان آينهفام * بهر تزيين خود هر آينه وأم
ميبوَد شمس چون ز شمس هلال * از جمال تو نور ونورِ جمال
نظر زُهره ز آين سبب خير است * كه در اوتادِ طالعش سير است
تيرِ چرخ ، آنكه كاتب اشياست * بندهء درگه جهان آساست
25 ز آين شود هرمَهى به شكل قمر * همچو سر باز كرده حلقه ز زر
تا كُنَد حلقه قدرِ إيوان را * گوش هندوى سير كيوان را
خنجر آهخته روز وشب بهرام * كه حسود است مَرد را ايّام
مُشترى با همه سعادتِ أو * اثرى از شبِ ولادتِ أو
من چه مردان مدحِ أو باشم * گرچه اندر سخن گَهى باشم
30 رفعتِ آسمانِ پاينده * راز شب دان كه هست آينده
هر زمان با لباسِ فيروزه * بر دَرِ قدرِ أو به دريوزه
هست تا عقلِ پير وبخت جوان * بو فزون بادش ، أو هميشه جوان
تا در أو ننگرى به خُردىِ سال * كه بزرگ است أو به قدر وجلال
اخترِ أو لباس ميمون باد * وآنِ اعدا هميشه واژون باد
35 نرسد در مديحِ أو سخنم * چون مُقرّم به عجزِ خود چه كُنم
از فضولي كنون بپردازم * خاطر از نظمِ مدخل آغازم
اوّل از هيأت فلك گويم * پس به احكامِ اختران پويم
هيأت فلك در بيان عدد أفلاك ستارگان
آفرينندهء پَرى ومَلَك * وآنكه نُه چرخ آفريد فلك
بر يكم ماه وبر دوم تير است * باز ناهيد بر سِيُم تير است