از بهر آن . ونيز محاق خوانند كه روشنائى از وى سترده آيد ، تا آنگه كه باز بصورت ماه نو شباهنگام بازآيد بمغرب . وبميان اين روزگار پنهانى با آفتاب بهم آيد . وأو را اجتماع گويند بىصفت . وبطلميوس أو را در كتاب مجسطى اتّصال نام همى كند . وعادت چنان رفت كه أو را مقارنه وسوختن نام نكنند . ومنجّمان چنين همى ياد كنند . فامّا از جهت قياس ونگريستن اين اجتماع هم مقارنهء ماه است با آفتاب وهم سوختن اوست ازو . وپرى « 1 » ماه را استقبال خوانند بىصفت ، ونيز امتلا خوانند .
ماه چگونه همى فزايد وهمى كاهد
تنهء ماه گرد است چون گوى ونه روشن . واين روشنائى كه بر أو ديده آيد از آفتاب بر وى همى افتد ، چنانك بر زمين اوفتد وبر كوهها وبر ديوارها ومانندهء آن از آن چيزهاى بسته كز آنسو ديدار ندهند . وچون ماه با آفتاب بهم باشند ماه ميان ما وميان آفتاب بود ، ازيراك از وى زيرترست ، وشعاع بر آنسو اوفتد كه سوى آفتاب باشد وما آنسوى را نبينيم ، كه بصر ما بر آنسو همى افتد كه بسوى ماست . واز غلبهء روشنائى بر چشم سياهى تن ماه از كبودى نتوانيم جدا كردن . وز بهر اين أو را اندر نيابيم تا از آفتاب لختى دورتر شود ، چنانك آن پارهء روشن بدان پاره كه همى بينيم از ماه چيزى اندر آيد ، بدان اندازه كه سپيدى شفق بر أو چيره نبود . آنگه ماه نو ديده آيد ، زيراك كرانهء آن شعاع كه بر ماه همى افتد از آفتاب دايرهايست ، از بهر گردى ماه . وآنچ بصر ما بدو همى رسد كرانهء أو هم دايرهايست . پس آن پاره كه مشترك بود ميان پارهء روشن وپارهء تاريك « 2 » از ماه ناچاره چون پهلوى خربزهيى بود . ازيراك اين حكم دايرههاى بزرگ است كه يكديگر را ببرند بريدن بر پشت كره . وهرگاه كه بعد ميان ماه وآفتاب همى فزايد آن پارهء مشترك نيز همى افزايد تا با تاريكى راست شود . وآنگاه را تربيع نخستين خوانند ، زيراك ميان آفتاب وماه چهار يك دايره بود . ووقت راست شدن روشنائى وتاريكى [ را ] بتن ماه دوم بار تربيع دوم خوانند . فامّا بوقت استقبال كه ميان ايشان نيم دايره
هامش
( 1 ) - ونيز دور شدن ، خد بخطّ الحاقى .
( 2 ) - ديدن ، خد .