كردهاند كه شمسهء قلادة ميانهء أو بود ، وآفتاب نيز ميانهء ستارگانست وكارهاى ايشان بدو بسته است ، وخاصّه روشنائى ماه ورجوع متحيّره . وفرق ميان سفلى وعلوي آنست كه زهره وعطارد هر يكى را از آفتاب بعدى است معلوم كه از وى نگذرد نه بمشرق بامدادان ونه بمغرب شبانگاهان . وچون از آفتاب بزودى رفتن بگذرند فرو شدن ايشان از پس فرو شدن آفتاب باشد تا شباهنگام بمغرب بديدار « 1 » آيند ، وديدار « 2 » ايشان هر شبى پيداتر بود ، كه دورى از آفتاب « 3 » بيشتر همى شود تا آنگاه كه بدان حدّ رسند كه دورترين دورى ايشانست از آفتاب . آنگه بازگردند ، وزودى رفتن ايشان كمتر شود « 4 » . وباز با آفتاب نزديك آغازند شدن . چون كمي رفتن بحدّى رسد كه ايستادن واجب كند ، ايشان را مقيم الرجوع خوانند . آنگاه بازگردند وباشگونه روند از پس اين ايستادن ، وسبكتر همى شوند اندر رجوع تا بشعاع آفتاب ناپديد شوند . وآن غايبى شباهنگامى است « 5 » آنگه از آفتاب بگذرند وبديگر سوى أو شوند واندر رجوع گران گردند ، وپيش از آفتاب آغازند بر آمدن ، تا بديدار چشم را پديد آيند ، چون از شعاع أو بيرون آيند . واين را پديد آمدن بامدادين خوانند . وگرانى ايشان « 6 » اندر رجوع همى افزايد تا بحدّ ايستادن بر جاى رسد . آن هنگام ايشان را مقيم الاستقامة خوانند . آنگاه از پس ايستادن « 7 » مستقيم شوند وراست روند ، تا بغايت دورى ايشان از آفتاب رسند . آنگاه بمستقيمى باز بآفتاب نزديك آغازند شدن ، تا ناپديد شوند بروشنائى آفتاب . واين غايبى بامدادين بود . وچون بآفتاب اندر رسند واز أو بگذرند پديد آيند بمغرب شباهنگام چنانك پيش بودند ، وز نخستين
هامش
( 1 ) - پديد ، خ .
( 2 ) - ديدن ، خد ،
( 3 ) - دورى از آفتاب بود تا شبانگاهان ، حص .
( 4 ) - بود ، خ .
( 5 ) - وآن غايت شباهنگام است ، حص .
( 6 ) - ايشانرا ، خد .
( 7 ) - اين ايستادن ، حص .