منجّمان 497 .
بهم بودن : مباضعه ومجامعهء زن ومرد ونيز بمعنى پيوستگى واتّحاد واتّفاق و .
آلات بهم بودن يعنى فروج ومذاكير .
بهم كردن نسبت : تأليف نسبت در اصطلاح رياضى .
بهم كرده : تأليف شده وفرآهم آمده .
بهمان : مرادف فلان باتباع ومزاوجت « بر چشم صورت فلان وبهمان است » ص 89 .
بهمن : هم نام ماه وهم گياه مخصوص اگه سفيد آنرا با شير ، پارسيان در بهمنجنه ميخوردند براي دفع نسيان . ص 257 .
بهمنجنه : بهمن روز از بهمن ماه وظاهرا اصلش بهمنگان است .
بهيزك - وهيزك : ماه كبيسه برسم قديم پارسيان .
بيران : ويران بتبديل وأو وباء بيكديگر ص 371 .
بيرون آمدن سايه : مخرج ظلّ در اصطلاح هيئت همچنانكه در دائرهء هنديّه است .
بيرون آمدن : اشتقاق در صرف وفقه اللغة ص 245 .
بيرون آوردن : اشتقاق باصطلاح صرفيان وانتزاع باصطلاح منطقيان واستخراج بمفهوم لغوى همچون « بر دائرهء هندى بيرون آورديم » ص 175 .
بيرون خزيده : برجسته وبيرون آمده همچون « بيرون خزيده » 165 و « بيرون خزيده رخ » يعنى ناتئ الوجنه 381 .
بيكى جاى : مقترن از نظرات كواكب 400 .
بيمار ناك : عليل المزاج . كثير العلّه .
ممراض « 1 » ص 329 و 330 .
هامش
( 1 ) - پساوند ناك علامت اتّصاف وكثرت وآلودگى وآميختگى است بطوريكه عادة انفكاك در كار نيايد وگوئى چيزى بخورد چيز ديگر رفته باشد وگاهى در مورد زشتى وعيب ميآيد . پساوند گين وآگين در معنى نزديك است به ناك ، با اين تفاوت كه در گين مفهوم انفكاك وبىدوامى مأخوذ است . مثلا خشمگين بكسى گفته ميشود كه حالت خشم وغضب بدو عارض شده وزوال پذير است . وخشمناك كسى را ميگويند كه حالت خشم وترشروئى صفت هميشگى وى باشد . وهمچنين زهرناك يعنى آلوده بزهر چنانكه ذاتا مسموم شده باشد . وزهرگين يا زهرآگين آنست كه مسموميّت حالت عرضى آن باشد وانفكاك صورتپذير بود . تركيب بيمارناك كه در چند جاى اين كتاب تكرار شده از استعمالات كمنظير است زيرا ناك با صيغهء وصف تركيب شده نظير درشتناك كه هم در اين كتاب آمده است وهم در شعر منوچهرى ( درشتناك باديه ) . وامّا دودناك . شيرناك . گردناك . خارناك ، نظاير بسيار دارد مثل گلناك وبويناك وغمناك وأمثال آنها .