احبّ ثرى ارض اقمت بجوّها * و ان كان فى ارض سواها مغارسى « 1 »
دوست مىدارم خاك نمدار زمينى را كه مقيم شدى به هواى او و اگرچه بود در زمينى جز آن زمينى كه تو مقيم شدى جاىهاى نهال نشاندن من .
ابو الخطّاب الجبلىّ :
عشق السّماح فليس قرّة عينه * الّا اذا اكتحلت بغرّة وافد
عاشق شده است بر جوانمردى ؛ نيست روشنى چشم وى مگر آنگاه كه سرمه كشد به سپيدى پيشانى آيندهاى .
فله على الاموال سطوة ثاير * و على بنى الآمال حنّة والد
وى را هست بر مالها حملهء مرد با كينه ، و بر فرزندان اميدها شفقت پدر .
و قال ايضا :
معيد زمان النّدى المنقضى * و مولد امّ المنى العاقر
بازگرداننده است زمان جود گذشته را ، و بزادن آرنده است مادر آرزوهاى نازاينده را .
يدلّ على جوده بشره * كما دلّ برق على ماطر
دليل مىكند بر جوانمردى وى گشادهروئى وى ، همچنانكه دليل كرد برق بر بارانى .
و قال ايضا :
متيّم بالنّدى فليس سوى * عذوله من سماحه خائب
عاشق است به عطا ، نيست جز ملامتكنندهء وى از جوانمردى وى نااميد .
مخاطب بالظّبى اعاديه * و بالمذاكى اليهم كاتب
خطابكننده است به آهوها به دشمنان خويش و به اسبان نيكو بهسوى ايشان نويسنده است ؛ يعنى كه نامهء وى بهسوى دشمنان سپاههاى گران است .
( 42 )
فكلّ ثغر به حمى و على * امواله كلّ مطمع واثب
هر سرحدّى به او بازداشت جاى است ، و بر خواستههاى او هر طمعى حمله آرنده است .
هامش
( 1 ) . رضى ، ج 1 ، ص 422 ، س 17 .