و نه كشندهء دامنى ، و نه بازكنندهء دستى ، و نه پائى ، مگر بر دهن بوسهدهنده .
اذا ما اشتكت وقع المناسم بلدة * تشكّت اليه الارض وقع المباسم
چو گله كند از سوده كردن سمها شهرى ، گله كند به او زمين از سودن دهانها .
( 40 )
فتى يستقلّ البحر وردا لشارب * و يستنزر الاعمار رفدا لغانم
جوانى است كه اندك مىشمرد دريا را آبخوار آبخورنده ، و اندك مىشمرد عمرها را عطا مر غنيمتگيرنده را .
و ما ذاك جودا زلّ عن يد واهب * و لكنّها الارزاق فى كفّ قاسم
و نيست آن جود كه بلغزيده است از دست بخشندهاى ، و لكن اينها روزىها است در دست قسمتكننده .
و قال ايضا :
خرق له راحة تندى اناملها * جودا و ينبت فى اطرافها الكرم
جوانمردى است كه وى را هست كفى كه تر مىشود سرهاى انگشتهاى وى از جود ، و مىبرود از كرانههاى وى كرم ؛ يعنى از كرانههاى كف .
من معشر ملكوا فالارض دارهم * و النّجم جارهم و العزّ حيث هم
از گروهى است كه پادشاه شدند ، پس زمين خانهء ايشان است و پروين « 1 » همسايهء ايشان است ، و عزّ آنجا است كه ايشانند .
و قال ايضا :
الا يا شائم البرق انتجاعا * شم الكافى و تشم الغماما
هان اين نگرندهء برق از براى جستن آب و گياه ، بنگر به كافى چو برق و منگر به ابر .
فما صحب الغنى الّا سلاه * و لا عشق النّدى الّا استهاما
كه صحبت نداشت با توانگرى ، مگركه بيرون آمده است از عشق وى و عاشق نشده است بهجود ، كه شيفته گشت .
هامش
( 1 ) . در اينجا « نجم » را « پروين » ترجمه كرده و حال آنكه پروين فقط به ستارهء ثريا گفته مىشود . بهتر بود كه نجم را ستاره ترجمه مىكرد .