و كنت اطالب الدّنيا بحرّ * فكنت « 1 » الحرّ و انقطع الكلام
و بودم جوينده از دنيا آزادمردى را ، بودى تو آن آزادمرد و بريده شد سخن .
و قال ايضا :
و على الخيول فوارس احجامهم * اقدام غيرهم من الفرسان
و بر اسبانند سوارانى ، كه بددلى ايشان شجاعت ديگران است از سواران .
قوم اذا خرج المبارز نحوهم * من اهله تبعوه بالاكفان
مرداناند چو برون رود مبارز بهسوى ايشان از خويشان خويش ، از پى وى مىآرند كفنها را .
ظلّ الحديد و بات و هو ضجيعهم * فروايح الابدان فى الابدان
روز گذاشته است آهن ، و شب گذاشت ، وى همجوار ايشان است ، پس بوىهاى زرهها در تنهاى ايشان است .
و قال ايضا يصف فارس و عدل عضد الدّولة فيها :
تفارقها السّباع الى سواها * اذا جاعت لتطلب ما تصيد
جدائى مىكنند از پارس ، درندگان بجز پارس چو گرسنه شوند ، از براى آنكه طلب كنند آنچه شكار مىكند .
كأنّ اللّصّ فيها رافضىّ * تمثّل فى الكنوز له يزيد
گوئى كه دزد در پارس رافضى است ، كه نمود در گنجها مر وى را يزيد .
و لمّا اكثر الحسّاد فيه * و قالوا قد تعصّبت الجدود
و چو بسيار كردند حاسدان درو ، و بگفتند كه : بىانصافى كردند بختها .
( 39 )
اجاب الفضل عنه حاسديه * لامر ما يسوّد من يسود
جواب داد فضل از وى حاسدان وى را [ بهسببى است ] كه مهتر گردانيده مىشود كسى كه مهتر مىشود .
ابو سعيد الرّستمىّ :
امير متى تدخل الىّ مسلّما * فاكثر ما تلقاه معروفه عندى
هامش
( 1 ) . يتيمة ، ج 4 ، ص 218 ، س 3 : « فانت » .