متحاربان لذا مجنّ صاغه * من فضّة و لذا مجنّ مذهب « 1 »
دو مرد جنگكنندهاند . اين يكى را هست سپرى كه بزده است آن سپر را از نقرهاى و اين دگر را هست سپرى زراندود .
ابو الخطّاب الجبلىّ :
و ذى جحول كأنّ اربعه * فى البسط و القبض انمل الحاسب
و بسا اسبان دست و پاى سپيد ، گوئى كه چهار دست و پاى وى در باز كردن و فراز كردن سر انگشتان حسابگيرنده است .
( 37 )
معانق للرّياح ملجمه * و طائر من لظهره راكب
كنارگيرنده است مر بادها را لگامنهندهء وى ، و پرّان است آنكس كه بر پشت وى سوار شده است .
تخال فى الجرى نور غرّته * فى الخطف منقضّ كوكب ثاقب
پندارى در رفتن روشنائى پيشانى او ، در ربودن چو ستارهء دونده درفشان .
تفقده العين عند شدّته * كأنّ شيئا لشخصه حاجب
گم مىكند چشم وى را نزد دويدن ، گوئى كه چيزى مر شخص او را بازدارنده است ، يعنى از ديدن .
منتهب للفلا كما انتهبت * ايدى الامانى ندى ابى غالب
جارىكننده است مر بيابانها را همچنانكه عارى كرد دستهاى آرزوها ، عطاء بو غالب را ؛ يعنى عطاى ممدوح را .
و قال ايضا يصف مهمها :
يشقّ على طير السّماء سلوكه * و يوحش جنّان الفلاة نزوله « 2 »
دشوار مىكند بر مرغان آسمان سپردن وى ، و با وحشت مىكند پريان بيابان را فرود آمدن درو .
هامش
( 1 ) . معجم ، ج 1 ، ص 164 ، س 4 : « من ذهب » .
( 2 ) . در حاشيهء نسخهء اساس در مورد « جنّان » نوشته شده است : « الجنّان جمع جان در كتب نيست . »