حدائق ارضعت حلب الغوادى * و البسها النّدى خلع الجمال
بوستانهااند كه داده شده ايشان را مى شير ابرهاى بامدادين ، و پوشانيده است ايشان را نم خلعتهاى خوبى .
ابن سكّرة الهاشمىّ :
قيل : ما اعددت للبر * د فقد جاء بشدّة « 1 »
گفته شد : چه آماده كردى سرما را كه آمده است بهسختى .
قلت : درّاعة عرى * تحتها جبّة رعدة « 2 »
گفتم : درّاعهء برهنگى و زير وى هست جبّهء لرزهاى .
الحريرىّ صاحب المقامات فى مسعود سعد :
كلام كنور الرّبى فاح غضّا * و قد غازلته شآبيب قطر
سخنى است چو شكوفهء بشتها « 3 » كه بوى داد تازه و بازى كرده است با او به آبهاى از باران .
و ريح الشّمال جرت ثمّ جرّت * على صفحة الارض اذيال عطر
و چو باد شمال برفت پس آنگاه بكشيد بر روى زمين دامنهاى بوى خوش .
( 36 )
و عرف الخزامى و عرف النّدامى * و تدوار خمر و انوار جمر
و چو بوى خوش خزامى - يعنى گياهى خوشبوى - و چو لطفهاى نديمان ، و چو گشتن مى و چو روشنائىهاى انگشت « 4 » زنده .
و نجم اللّيالى و نظم اللّآلى * و مغبوط عمر و مضبوط امر
و چو ستارهء شب ، و چو نظم كردن مرواريد ، و چو عمر رشك برده ، و چو كار در ضبط آورده .
هامش
( 1 ) . وفيات ، ج 1 ، ص 667 ، س 21 .
( 2 ) . وفيات ، ج 1 ، ص 667 ، س 22 .
( 3 ) . بشت : « شليم ، جليف ، زوان ، گندم ديوانه در اصفهان كاكلك گويند » . لغتنامه .
( 4 ) . انگشت : « زغال را گويند » برهان ؛ عسجدى گويد :گر دست بدل برنهم از سوختن دل * انگشت شود بىشك در دست من انگشتباتوجه بهمعنى انگشت از بهترين معنىهاى جمر « انگشت زنده » است .