منهما المطرف و زعم انّ الكساء لصاحبه .
خصومت كردند دومرد به نزديك اياس معاويه در جامهاى خزّ و گليم منبجى « 1 » و دعوى كرد هريكى از ايشان دونفر آنجامه را و دعوى كرد كه بهدرستى گليم مر يار وى راست .
فدعا اياس بمشط و ماء و بلّ رأس كلّ واحد منهما و سرح شعر احدهما ؛ فخرج المشط و عليه غفر المطرف و سرح الاخر ؛ فخرج غفر الكساء ؛ فقال : يا خبيث الكساء لك .
خواست اياس شانهاى و آبى ؛ و تر كرد سر هريكى از آن هردو و بشاند موى يكى را از ايشان هردو ، برون آمد شانه و به روى سوكهاى آنجامه بود ، و بشاند آن ديگر را . پس برون آمد سوكهاى گليم . پس گفت : اى ناپاك گليم تر است .
فاقرّ بالمطرف و دفعه الى صاحبه .
پس اقرار آوردست به جامه و داد آنجامه را به خداوند خويش .
احتضر المأمون فقال : يا من لا يزول ملكه ارحم من زال ملكه .
مرگ رسيد بر مأمون . پس گفت : اى آن خداى كه زايل نخواهد شدن پادشاهى وى ، بخشاى بر آنكس كه ملك وى زايل است .
قيل لفيلسوف : لم صار الاحدب اخبث النّاس ؟ قال :
گفته شد مر حكيمى را : چرا گرديده است گوژپشت ناپاكترين مردمان ؟ گفت :
لانّه قرب فؤاده من دماغه ، و قرب كبده من فؤاده ، فلتقارب هذه الاعضاء كان اخبث النّاس .
به سبب آنكه بهدرستى وى نزديك شد دل وى از مغز وى ، و نزديك شد جگر وى از دل وى ، از براى نزديك شدن اين اندامها به يكديگر بوده است گوژپشت ناپاكترين مردمان .
( 99 ) زحمت مدنيّة رجلا . فقال : المستغاث باللّه منكن ما اكثر كنّ .
آسيب زد زن مدنّيى به مردى . پس گفت : فرياد خواستم به خداى از شما ، چه بسياريد شما .
هامش
( 1 ) . منبج : « قريهاى از قراى شام است » . در حاشيهء نسخهء اساس واژهء « منيح » چنين معنى شده است .