تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدائع الملح ( نوهاى نمكين ) ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
خطب بعضهم الى معاوية بنته فقال للخاطب : انّها عرجاء . خواستارى كرد بعضى از مردمان از معاويه دختر وى . گفته است معاويه خواستار را اين دختر لنگ است . فقال : انّى لا اريدها للسّباق و انّما اريدها لا تشرّف بمصاهرتك . پس گفت خواستار من نمىخواهم وى را از براى تاختن را و به‌درستى مىخواهم وى را تا بزرگ گردم به‌خويشى تو . قيل : خلا اعرابى بامرأته فما قام زبّه فعذلته فى ذلك و استعجلته فقال : رفقا فانّك تفتحين بيتا و انا انشر ميتا . گفته شد : خلوت كرد اعرابىاى به زن خويش . نخاست . . . وى ، ملامت كرد زن وى را در آن و شتاب خواست از وى . بگفت اعرابى : آهسته باش به‌درستى تو خانه‌اى مىگشائى و من مرده‌اى زنده مىكنم . دخل مخنّث الحمّام فرأى رجلا كبير الاير كثير الشّعر ؛ فقال : انظروا الى الخليفة فى القطيفة . درآمده است اخته‌اى در گرمابه ؛ پس ديد مردى را بزرگ . . . بسيار موى زهار ، پس گفت : بنگريد به‌سوى خليفه كه در گليم است . و قيل لمخنّث اعتلّ و كان يشرب لبن الاتان : كيف اصبحت ؟ فقال : گفته شد مر اخته‌اى را كه بيمار گشت و مىخورد شير ماده خر را : چگونه شدى ؟ گفت : ( 97 ) لا تسأل عمّن اصبح اخا الحمار . مپرسيد از آن‌كس كه شده است برادر خر ( يعنى شيرخوردهء خر ) . قيل لاعرابىّ : صف الزّلزلة . قال : كأنّها فرس انتفض ثمّ راجع . گفته شد مر اعرابئى را : صفت كن جنبش زمين را . گفت : گوئى كه اين زلزله اسبى است خويشتن بيفشاند بر فرار آنگاه خود بازآمد . قيل لبعضهم : صف لنا وليمة فلان . قال : كأنّها زمن البرامكة من حسنها . گفته شد مر بعضى مردمان را : صفت كن ما را ميهمانى عروسى فلانى را . گفت : گوئى
بدائع الملح ( نوهاى نمكين ) ( فارسى ) — صفحة 139 | قاسم بن حسين الطرائفي الخوارزمي ( صدر الأفاضل ) / مصطفى اوليايى / موفق بن طاهر الخوارزمى