خطب بعضهم الى معاوية بنته فقال للخاطب : انّها عرجاء .
خواستارى كرد بعضى از مردمان از معاويه دختر وى . گفته است معاويه خواستار را اين دختر لنگ است .
فقال : انّى لا اريدها للسّباق و انّما اريدها لا تشرّف بمصاهرتك .
پس گفت خواستار من نمىخواهم وى را از براى تاختن را و بهدرستى مىخواهم وى را تا بزرگ گردم بهخويشى تو .
قيل : خلا اعرابى بامرأته فما قام زبّه فعذلته فى ذلك و استعجلته فقال : رفقا فانّك تفتحين بيتا و انا انشر ميتا .
گفته شد : خلوت كرد اعرابىاى به زن خويش . نخاست . . . وى ، ملامت كرد زن وى را در آن و شتاب خواست از وى . بگفت اعرابى : آهسته باش بهدرستى تو خانهاى مىگشائى و من مردهاى زنده مىكنم .
دخل مخنّث الحمّام فرأى رجلا كبير الاير كثير الشّعر ؛ فقال : انظروا الى الخليفة فى القطيفة .
درآمده است اختهاى در گرمابه ؛ پس ديد مردى را بزرگ . . . بسيار موى زهار ، پس گفت : بنگريد بهسوى خليفه كه در گليم است .
و قيل لمخنّث اعتلّ و كان يشرب لبن الاتان : كيف اصبحت ؟ فقال :
گفته شد مر اختهاى را كه بيمار گشت و مىخورد شير ماده خر را : چگونه شدى ؟
گفت :
( 97 ) لا تسأل عمّن اصبح اخا الحمار .
مپرسيد از آنكس كه شده است برادر خر ( يعنى شيرخوردهء خر ) .
قيل لاعرابىّ : صف الزّلزلة . قال : كأنّها فرس انتفض ثمّ راجع .
گفته شد مر اعرابئى را : صفت كن جنبش زمين را . گفت : گوئى كه اين زلزله اسبى است خويشتن بيفشاند بر فرار آنگاه خود بازآمد .
قيل لبعضهم : صف لنا وليمة فلان . قال : كأنّها زمن البرامكة من حسنها .
گفته شد مر بعضى مردمان را : صفت كن ما را ميهمانى عروسى فلانى را . گفت : گوئى
بدائع الملح ( نوهاى نمكين ) ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: قاسم بن حسين الطرائفي الخوارزمي ( صدر الأفاضل )
ص١٣٩