صاحب الكتاب :
ايا من له كفّ الى البحر تعتزى * و ايدى الورى تنمى الى الجلمد الصّخر
اى آنكس كه وراست كفى كه به دريا نسبت مىدارد ، و دستهاى آفريدگان نسبت مىدارد به سنگ سخت .
اتاك زمان ضاحك متهلّل * له طلعة الازهار بل وجهك النّضر
آمده است بر تو روزگار خندان گشادهروى ، وى را هست طلعت شكوفهها ، بل روى تازهء تو .
و زفّ اليك العيد و هو بلا حلى * فاضحت له علياك عقدا على النّحر
و عروسوار فرستاده شد بهسوى تو عيد و وى بىپيرايه بود ، بسنده است مرو را كارهاى بزرگ تو گردنبندى بر سينهء وى .
فعيّد و ضحّ الحاسدين فانّهم * من الشّاء و الانعام اجدر بالنّحر
عيد كن و قربانى كن حاسدان را كه بهدرستى ايشان از گوسفندان و از شتران سزاوارترند به كشتن .
فدامت علاك الغرّ كالشّهب زينة * و كالرّمل لا يؤتى عليهنّ بالحصر
دائم بادا كارهاى بزرگ سپيد روى تو چو ستارگان در زيور و چو ريگ آورده نمىشود بر ايشان شمردن .