مىبستم . « 1 »
عمر بن أبى ربيعه قصيدهء خود را :
أمن آل نعم أنت غاد فمبكر * غداة غد أم رائح فمهجّر
« آيا تو از قبيله نعم در سپيدهدمان فردا مىآيى ، يا در گرماى سخت ميانه روز . »
تا آخر براى ابن عباس مىخواند . او بلافاصله قصيدهء وى را بازمىخواند ، در حالى كه تنها يكبار آن را شنيده بود . آنچه در اين روايت گفته شده ، اشاره به چگونگى حافظهء ابن عباس و نيرومندى آن دارد .
استشهاد ابن عباس به شعر از دانش ادبى او ناشى مىشد تا آنجا كه درمىيابيم او در زمان خود از آگاهان و صاحبنظران جهان ادب به شمار مىرفته است . آنچه مهارت ابن عباس را در ادب معاصر خود نشان مىدهد ، سخنى است كه عمر بن ابى ربيعه از وى نقل مىكند كه گفت : آيا اين شخص مغيرى [ منسوب به قبيله مغيره ] پس از ما چيزى پديد آورده است ؟ همين عمر به ابن عباس گفت : آيا از شاعر برتر عرب هم شعر نقل مىكنى ؟ « 2 »
ابن عباس پرسيد او كيست ؟
عمر گفت : كسى كه مىگويد :
و لو أنّ حمدا يخلد النّاس أخلدوا * و لكنّ حمد النّاس ليس بمخلد
« اگر ستايشى ، مردم را جاودان مىساخت ، جاودان شده بودند ، ولى ستايش مردم سبب جاودانگى نمىشود . »
ابن عباس بلافاصله گفت : او « زهير » است . « 3 »
حطيئه [ شاعر بزرگ عرب ] رو به ابن عباس مىكند و درباره حلال بودن دشنام دادن از او فتوا مىخواهد . ابن عباس فتوا مىدهد كه اين كار حرام است . سپس ابن عباس
هامش
( 1 ) - أبو الفرج اصفهانى ، الأغانى ، ج 1 ، ص 72 .
( 2 ) - همان مأخذ ، ص 73 .
( 3 ) - الأغانى ، ج 10 ، ص 289 . و تكرار آن در ، ص 290 - 291 .