بخش سى و سيم پند و اندرزهاى متفرقه
1 - خصال ج 1 ص 128 و عيون ص 152 ابا صلت هروى گفت از حضرت رضا ( ع ) شنيدم كه فرمود خداوند بيكى از پيامبران وحى كرد فردا صبح باولين چيزى كه برخورد كردى آن را بخور ، دومى را بپوشان و سومى را بپذير و چهارمى را مأيوس مكن و از پنجمى فرار كن .
صبح از پى كار خود رفت در بين راه بيك كوه سياه بزرگ برخورد نمود ايستاد و گفت خداوند به من دستور داده اين كوه را بخورم . متحير شد بالاخره به خود گفت خدا امر به كار غير مقدور نميكند پيش رفت تا كوه را بخورد همين كه به نزديك آن رسيد ديد كوچك شد وقتى بكنارش رسيد ديد لقمهاى بيش نيست آن را خورد لذيذترين خوراكيها بود .
به راه خود ادامه داد برخورد بيك طشت طلا نمود . گفت خدا دستور داده اين را بپوشانم . گودالى حفر نمود و طشت را درون خاك جاى داد و روى آن را با خاك پر كرد و به راه خود ادامه داد همين كه برگشت و نگاهى به پشت سر خود كرد ديد طشت باز آشكار شده . گفت من مأموريت خود را انجام دادم باز رفت تا رسيد به يك پرندهاى كه عقابى از آن تعقيب ميكرد آن پرنده اطراف او دور ميزد گفت خدا به من دستور داده اين پرنده را بگيرم آستين گشود پرنده داخل آستين او شد .
عقاب به او گفت شكار مرا گرفتى من چند روز است كه از او تعقيب ميكنم با خود گفت خداوند به من دستور داده كه اين چهارمى را مأيوس نكنم از رانش مقدارى گوشت جدا كرد و پيش او انداخت و رفت .