تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
اشاره كرد ساكت باش و به او گفت تو در همان سرزمين حكومت كن اما من ميروم به جايى كه مأمورم و ميخواهم دستورى كه به من داده‌اند انجام دهم اگر تو كمك به مأموريت من بكنى بهره و نصيبى از آن نيز به تو ميرسد . يوذاسف سوار شد و بجانبى كه بايد برود رفت بعد از اسب پياده شد وزيرش اسب او را راه مىبرد و سخت گريه ميكرد . ميگفت چگونه با پدر و مادرت روبرو شوم ؟ و مرا به چه صورت آنها بقتل خواهند رساند تو چطور طاقت رنج و ناراحتى كه عادت نكرده‌اى دارى ؟ و از تنهائى وحشت نمىكنى با اينكه يك روز تنها نبوده‌اى . بدنت چطور طاقت گرسنگى و تشنگى و خواب و بيدارى در روى خاك را پيدا مىكند يوذاسف او را تسلى ميداد و ساكتش نمود اسب خود را به او بخشيد و كمربند خويش را نيز در اختيارش گذاشت وزير پاهاى يوذاسف را مىبوسيد و ميگفت مرا هم با خود بهر جا كه ميروى ببر زيرا بعد از تو زندگى براى من ارزشى ندارد اگر مرا نبرى خودم سر به بيابانها ميگذارم و هرگز بميان مردم برنميگردم باز او را امر به سكوت نمود و تسليتش بخشيد گفت ناراحت نباش من كسى را پيش پادشاه ميفرستم و به او سفارش ميكنم ترا گرامى بدارد و مورد محبت خويش قرار دهد . لباسهاى سلطنت را از تن خارج كرد و در اختيار وزير خود قرار داد گفت بپوش آن ياقوتى كه بر روى سر ميگذاشت نيز به او داد گفت اينها را با اسبم با خود ببر وقتى پيش پادشاه رفتى برايش سجده كن و اين ياقوت را به او بده از جانب من سلام به او و بزرگان كشور برسان به آنها بگو من خود را بين يك قدرت و سلطنت فانى و زندگى باقى يافتم بالاخره زندگى باقى را اختيار كردم و از دار فانى دل بريدم چون نژاد و شخصيت خود را شناختم و عظمت و موقعيت خود را يافتم و دشمنان و خويشاوندان را نيز تشخيص دادم از خويشاوندان و دشمنان دست كشيدم و پناه به نژاد و شخصيت خود آوردم . اما پدرم وقتى ياقوت را ببيند دلخوش مىشود و چشمش كه به لباسهاى من بيافتد كه در تن تو است به ياد من و علاقه‌اى كه به تو داشتم مىافتد اين مطلب مانع مىشود كه نسبت به تو زيان برساند . وزير برگشت و يوذاسف پياده به راه افتاد تا به بيابانى وسيع رسيد سر بلند كرده درختى بزرگ را مشاهده كرد كه در كنار چشمه‌اى روئيده بسيار زيبا و پر از شاخ و برگ و ميوه ، آنقدر پرنده اطراف درخت جمع شده‌اند كه سابقه ندارد و از