كشت و اعضاى او را بين دوستان خود تقسيم كرد همين جريان براى مرد ديگرى نيز اتفاق افتاد او را دختر پادشاه غولان گرفت و برد و شب را با او خوابيد و به ازدواج او درآمد ، آن مرد ميدانست چه بر سر قبلىها درآوردهاند از ترس خوابش نمىبرد ، تا صبح شد دختر غول حركت كرد ، مرد از دست او فرار كرد و كنار دريا آمد در آنجا يك كشتى را مشاهده نمود سواران كشتى را فرياد زد و از آنها كمك خواست او را سوار كرده بخانوادهاش رساندند .
صبح غولها آمدند و از دختر غول پرسيدند آن مرد كجا رفت گفت از دست من فرار كرد ، از او باور نكردند و گفتند تو او را خوردهاى و بما ندادهاى حالا ترا ميكشيم اگر او را نياورى . دختر غول آمد تا به منزل آن مرد وارد شد ، گفت در اين سفر چه چيزها ديدى ؟ مرد در جواب او گفت ناراحتىهاى فراوان كه خدا مرا از آنها نجات بخشيد جريان را برايش توضيح داد .
گفت من همان غولم و آمدهام ترا ببرم . گفت ترا به خدا قسم مىدهم كه مرا نكشى من يك نفر را بجاى خود به تو معرفى ميكنم گفت به تو رحم ميكنم با هم رفتند تا پيش پادشاه . دختر غول گفت شاها سخن مرا بشنو من اين مرد را دوست داشتم و با او ازدواج كردم ولى او به من علاقهاى نداشت و از من بدش مىآمد اينك بين ما قضاوت كن . پادشاه با مرد سرگوشى كرد . گفت تو او را رها كن تا من با او ازدواج كنم چون از زيبائى و جمال دختر غول خيلى خوشش آمده بود . گفت بسيار خوب اين زن جز براى تو شايسته نيست . پادشاه با او ازدواج كرد تا سحر با او خوابيد سحرگاه دختر غول او را كشت و اعضايش را تكه تكه نموده براى دوستان خود برد حالا بگو ببينم پادشاها كسى كه اين جريان را بداند باز ميرود پيش آن دختر غول گفت نه پسركى كه خواستگارى از دختر پادشاه ميكرد گفت من منصرف شدم و از تو جدا نخواهم شد .
از پيش پادشاه خارج شده بعبادت مشغول بودند و در دنيا سياحت ميكردند بوسيله آن دو خداوند گروه زيادى را هدايت كرد آن جوان بمقامى ارجمند رسيد و در جهان نامش مشهور شد ، بپدرش گفتند خوب است از پى او بفرستيد شايد بتوانيد او را نجات بخشيد ، پيكى پيش او فرستاد بوسيله آن پيك بپدرش چنين پيغام داد بپدرم بگو فرزندت سلام مىرساند جريان خود را برايش شرح داد پدرش پيش او آمد جوان پدر و خانواده خود را نجات بخشيد .
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 387
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٧