تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
آن شب را بلوهر به منزل خود برگشت و چند شب ديگر مرتب با يوذاسف ملاقات ميكرد تا يقين كرد در برايش گشوده شده و راه را يافته است بعد از آن شهر خارج شد . يوذاسف افسرده و غمگين شد ، مدتها گذشت تا زمانى آمد كه بايد خارج ميشد و به پارسايان مىپيوست تا مردم را دعوت به حق نمايد و بسوى او سوق دهد روزى خداوند يكى از ملائكه را فرستاد خلوتى را از يوذاسف جست و در مقابل او ايستاده گفت خير و سلامتى پيشاپيش تو است تو يك انسانى در ميان چهارپايان فاسق و ستمگر نادان من حامل تهنيت از جانب حق بسوى تو هستم مرا فرستاده تا به تو بشارت دهم و مطالبى را كه از تو پنهان است برايت بازگو كنم . بشارت و راهنمائى مرا بپذير و مبادا از حرف من غفلت‌ورزى . دنيا را رها كن و شهوات را ترك نما و دل از سلطنت فناپذير بكن كه دوام و بقائى ندارد و عاقبت آن پشيمانى و حسرت است و دنبال سلطنت پايدار و شادى فناناپذير و آسايش ابد برو راستگو و درستكار باش تو رهبر مردم خواهى بود و آنها را دعوت به بهشت ميكنى . همين كه يوذاسف سخن فرشته را شنيد در پيشگاه پروردگار به سجده افتاده گفت خدايا من مطيع فرمان توام و دستوراتت را مىپذيرم هر فرمانى دارى اظهار كن و از تو نيز متشكرم و آن كس كه مرا فرستاده سپاسگزارم او مرا مورد صحت و رافت خويش قرار داده و بين دشمنان رهايم نكرده من خود براى آن مأموريت تو كوشا هستم . فرشته گفت من پس از چند روز ديگر پيش تو خواهم آمد آماده بيرون شدن باش و غفلت مكن يوذاسف آماده خروج شد و تمام همت خود را در اين راه به كار برد و هيچ كس را اطلاع نداد هنگام خروج كه رسيد در دل شب كه مردم خواب بودند فرشته آمد گفت حركت كن خارج شو تاخير نينداز . از جا حركت كرد و راز دل خود را به هيچ كس جز وزير خود نگفت در همان موقع كه ميخواست سوار شود جوانى خوش قيافه كه فرماندار مقدارى از سرزمين پادشاه بود آمد و برايش سجده كرد . گفت كجا ميروى پسر پادشاه ؟ ما گرفتار تنگدستى شده‌ايم اى حكيم دانا تو ما را رها ميكنى و اين مملكت را ميگذارى در ميان ما باش از هنگام ولادت تو ما در آسايش و فراوانى نعمت بوديم هرگز دچار ناراحتى و بلا نشده‌ايم . يوذاسف