به پادشاه كرده گفت اجازه ميدهى برايت مثالى بزنم گفت بگو :
گفت چند نفر دزد تصميم گرفتند كه خزانه شاه را بدزدند از زير ديوار خزانه نقبى زدند و وارد خزانه شدند آنقدر طلا و جواهرات مشاهده كردند كه تاكنون نديده بودند . ناگهان چشم آنها بصندوقى طلائى افتاد كه با طلا بر آن مهر زده بودند گفتند از اين صندوق بهتر چيزى در خزانه نيست تمام آن طلا است كه با طلا آن را مهر و موم كردهاند معلوم مىشود داخل صندوق بهتر از خارج آن است ، همان صندوق را برداشتند و بردند تا داخل جنگلى رسيدند هيچ كدام بهم اعتماد نميكردند بالاخره صندوق را گشودند ناگهان چند افعى از داخل آن سر برآورد و بجان آنها افتادند همه را هلاك كردند .
حالا بگو ببينم اگر كسى بداند اين افعىها چه كردهاند و آنها را بچه صورت درآوردهاند هرگز دست خود را داخل اين صندوق مىبرد گفت نه ، دخترك خود اجازه خواست تا با پسر صحبت كند گفت اگر او جمال و زيبائى مرا مشاهده كند ، نميتواند خوددارى از جواب نمايد پادشاه بجوان گفت دخترم ميخواهد با تو صحبت كند هرگز پيش مردى تاكنون نيامده گفت اگر مايل است اشكالى ندارد .
دختر از پشت پرده خارج شد زيباترين و خوشقدوقامتترين زنان بود سلام كرد بجوان و گفت هرگز مانند مرا در زيبائى و كمال و تمام مزايا ديدهاى من به تو علاقه دارم و عاشق تو هستم . پسر نگاهى به پادشاه كرده گفت اجازه ميدهى يك مثل براى خانم دختر بزنم گفت بگو .
جوان گفت : گويند پادشاهى دو پسر داشت يكى از آن دو را پادشاهى ديگر اسير نمود و در خانهاى زندانى كرد و دستور داد هر كس از آنجا ميگذرد سنگى به او بزند مدتها به همين وضع گذشت بالاخره برادرش به پدر خود گفت مرا اجازه ده بروم خود را فداى برادرم كنم و چارهاى برايش بيانديشم ، گفت برو ، هر چه مايلى پول و وسائل سوارى و لوازم بردار . مقدارى زاد و وسائل برداشت زنان نوازنده نيز بهمراه خود با زنانى نوحهسرا برد . نزديك شهر پادشاه كه رسيد خبر آمدن او را آوردند مردم را دستور داد از شهر خارج شوند و منزلى در خارج براى او ترتيب داد . پسر شاه در آنجا منزل گرفت وسائل و امتعه خود را بيرون آورد و دستور داد با مردم به قيمت ارزان معامله كنند همين كار را كردند همين كه مردم سرگرم معامله شدند پنهانى وارد شهر شد محل زندان برادر خود را اطلاع داشت پس از رسيدن
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 385
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٥