يك روز دور از چشم نگهبانان و دايهها ببازار رفت در آنجا جنازهاى را ديد پرسيد اين چيست گفتند آدم مردهايست گفت براى چه مرده ؟ جوابدادند پير شده بود و اجلش فرارسيد و مرده ، گفت تندرست بود و غذا مىخورد و آب مىآشاميد گفتند آرى ، باز رفت تا به مرد پيرى رسيد با تعجب پرسيد اين كيست گفتند پيرى است كه جوانى را پشت سر گذاشته ، گفت جوان بوده پير شده ؟ گفتند آرى ، بعد رفت تا رسيد به شخص مريضى كه به پشت خوابيده بود . نگاهى به او كرده گفت اين شخص چه شده ؟ گفتند شخص مريضى است گفت صحيح بوده بعد مريض شده ؟ گفتند آرى گفت به خدا قسم اگر شما راست بگوئيد مردم ديوانه هستند .
در اين موقع در جستجوى پسر پادشاه شدند بالاخره او را يافتند و به قصر برگرداندند ، همين كه وارد اطاق شد به پشت خوابيد و چشم به سقف اطاق انداخت چوبهاى سقف را كه مشاهده كرد پرسيد اين چيست ؟ گفتند درختى بوده كه چوب شده و بعد او را قطع كردهاند و حال سقف خانه را پوشانده در همين موقع فرستادههاى شاه آمدند و سؤال كردند آيا پسر پادشاه حرف مىزند گفتند آرى حرفهائى مىزند كه خيال ميكنيم از وسواس سرچشمه گرفته .
پادشاه كه از گفتار پسرش مطلع شد دانشمندان را خواست و از آنها تفسيرى خواست هيچ كدام نتوانستند جوابى بدهند مگر همان شخص اول كه سخنش را نپذيرفت . يك نفر گفت خوب است او را داماد كنى تا شايد اين ناراحتى او زائل شود و عقل و فهم و بينش پيدا كند ، پادشاه در جستجوى دختر خوبى براى او شد تا زنى از زيباترين زنان پيدا كرد و بهمسريش درآورد در جشن عروسى بازيگران و نوازندگان ميزدند و ميرقصيدند ، پسر پادشاه بعد از شنيدن اين هياهو پرسيد چه خبر است ؟ گفتند نوازندگان و بازيگران در عروسى شما شادى ميكنند . سكوت كرد ، عروسى تمام شد و شب فرارسيد ، شاه عروس خود را خواست و به او گفت من فرزندى جز اين پسر ندارم وقتى پيش او رفتى سعى كن با كمال لطف و محبت و تمام كوشش در دل او جاى باز كنى . دختر وقتى وارد اطاق داماد شد نزديك او رفت و پيوسته خود را به او نزديك ميكرد اما پسر پادشاه گفت صبر كن شب دراز است بهبه چه زن خوبى هستى . صبر كن شام بخوريم . غذا خواست و شروع به خوردن كردند بعد از غذا زن شروع به خوردن شراب كرد همين كه مست شد خوابش گرفت و خوابيد پسر
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 382
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٢