تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
پادشاه از جاى حركت كرد و يواشكى از دست نگهبانان و پاسبانها رهايى يافت و داخل شهر شد . پسر ديگرى شبيه خودش با او ملاقات كرد و بهمراه او دو نفرى به راه افتادند پسر پادشاه لباسهاى خود را كنار گذاشت و جامه‌هاى رفيقش را پوشيد از شهر خارج شدند و آن شب را تا بصبح راه رفتند صبح خود را جايى پنهان كردند تا كسى آنها را نيابد ، صبح كه بسراغ دختر رفتند خواب بود پرسيدند شوهرت كجاست ؟ گفت تا حالا پهلوى من بود بجستجوى او رفتند ولى نيافتند بالاخره روزها مخفى ميشدند و شبها به راه خود ادامه ميدادند تا از مملكت پدرش خارج شدند و داخل مملكت سلطان ديگر شدند . پادشاه اين مملكت دخترى داشت كه تصميم گرفته بود او را جز به كسى كه خود دختر مايل است و دوست ميدارد به ازدواج ندهد ، قصر بسيار عالى براى او ساخته بود كه مشرف به راه بود آن روز كنار پنجره نشسته بود رفت و آمد كنندگان را تماشا ميكرد ، ناگاه چشمش به پسر شاه افتاد و با رفيقش كه لباسهاى كهنه داشتند . به پدرش پيغام داد كه من عاشق پسرى شده‌ام اگر مايلى مرا به ازدواج درآورى به ازدواج اين جوان درآور . بمادر دختر جريان را گفتند كه او عاشق پسرى شده و چنين ميگويد . او نيز پسر را مشاهده كرد با سرعت و شادى پيش شاه رفت ، گفت دختر عاشق پسرى شده ، پادشاه با سرعت آمد و پسرك را از دور مشاهده كرد دستور داد لباسهاى ديگرى بپوشد از قصر پائين آمد و از او سؤالهائى كرد كه تو كه هستى و از كجا آمده‌اى ؟ پسرك پرسيد اين سؤالها را براى چه ميكنى من يكى از مستمندانم ؟ گفت تو مرد غريبى هستى و شباهت باهالى اين مملكت ندارى . پسر گفت من غريب نيستم پيوسته شاه سعى داشت او را باقرار و اعتراف آورد ولى پسرك امتناع داشت . عده‌اى را پنهانى پادشاه گماشت كه مواظب او باشند و ببينند كجا ميرود ، پادشاه بقصر پيش خانواده خود برگشت و گفت اين جوان بايد پسر پادشاهى باشد و هرگز نيازى به اين عشق و علاقه دخترم ندارد . از پى پسر فرستادند كه پادشاه ترا ميخواهد ، گفت پادشاه به من چه كار دارد او چه ميداند من كه هستم ، به زور او را پيش پادشاه بردند دستور داد برايش يك صندلى قرار دادند روى آن نشست زن و دختر خود را نيز خواست و آن دو را پشت پرده نشاند ، شاه گفت ترا براى كار خيرى دعوت كرده‌ام دخترى دارم كه به تو علاقمند