پادشاهان يافتم و ديگر اينكه جمجمه پادشاهان و مساكين را مىآورم ببينم جمجمه شما بر آنها چه امتيازى دارد اگر امتيازى داشت حرف شما را مىپذيرم .
اگر بپذيرى كه جمجمه پادشاهى است ميگويم آن پادشاه كه سر متعلق به اوست مانند تو داراى عظمت و جلال و جبروت بوده ترا برحذر ميدارم از اينكه به صورت چنين جمجمهاى درآئى كه زير پا لگدمال و خاكآلود شوى و كرمها ترا بخورند و بعد از قدرت ضعيف و پس از عزت ذليل گردى و ساكن خانهاى بشوى كه بيشتر از دو متر طول ندارد سلطنت و نام و نشانت از ميان برود و كارهايت نابود گردد هر كه مورد احترام تو بود خوار شود و عزيز گردد كسى كه تو به او اهانت ميكردى .
دشمنان شاد و دوستان خوار و خاك پيكرت را فراگيرد . هر چه صدايت بزنيم نشنوى و اگر احترام كنيم نپذيرى و از اهانت نيز خشمگين نگردى فرزندانت يتيم و خانوادهات بىسرپرست و همسرانت ممكن است با ديگران ازدواج كنند .
پادشاه از شنيدن اين سخنان دلش شكست و اشكهايش جارى شد و مرتب از ناراحتى ميگفت واى بر من اين وضع را كه آن مرد مشاهده كرد فهميد سخنانش در او اثر گذاشته بيشتر جرات پيدا كرد و مطالب خود را تكرار نمود گفت خدا به تو جزاى خير دهد ولى به اين بزرگان اطرافم جزاى بد دهد كاملا متوجه شدم منظورت چيست از اين حرفها و بينش يافتم مردم جريان او را شنيدند دانشمندان اطرافش را گرفتند و عاقبت بخير شد به همين حال بود تا از دنيا رفت .
پسر پادشاه گفت باز هم از اين حكايات برايم نقل كن .
حكيم گفت گويند پادشاهى بسيار علاقه داشت داراى فرزند باشد هر معالجهاى كه امكان داشت در اين راه به كار برد مدتها بچه نداشت تا بالاخره يكى از زنان او فرزنددار شد و پسرى برايش متولد گرديد همين كه بچه مختصرى بجنب و جوش آمد يك روز قدمى برداشت و گفت در معاد كيفر ميشويد . گامى ديگر برداشت و گفت پير ميشويد در گام سوم گفت خواهيد مرد باز به همان صورت بچهاى خود برگشت .
پادشاه منجمين و دانشمندان را خواست و از آنها پرسيد چه اطلاعى در مورد كار اين بچه دارند همه عاجز از جواب شدند . وقتى پادشاه ديد چيزى نميدانند بچه را در اختيار دايهها گذاشت و شروع به پرورش او كردند . فقط يكى از منجمها گفت او به زودى پيشوا خواهد شد ، پادشاه براى او نگهبانانى گماشت كه پيوسته مراقبش بودند بالاخره بزرگ شد .
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 381
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨١