باشد .
آن مرد گفت بگو : گفت اگر رهايم كنى به تو سه كلمه مىآموزم كه از زن و فرزند و ثروتت بهتر باشد گفت بسيار خوب ، گفت بر آنچه از دست دادهاى افسرده مشو ، و چيزى كه امكان ندارد تصديق مكن و بدنبال چيزى كه توان آن را ندارى ، مرو ، سخنان گنجشك كه تمام شد او را رها كرد . گنجشك پريد و روى درختى نشست بعد به صاحب باغ گفت اگر بدانى چه چيز را از دست دادهاى بعد متوجه خواهى شد كه چقدر باارزش بوده . آن مرد پرسيد چه چيز ؟ گفت اگر مرا كشته بودى از چينهدانم يك گوهرى خارج ميكردى به بزرگى تخم مرغ آبى كه ديگر در طول زندگى احتياجى نداشتى . اين حرف را كه شنيد بسيار متاسف شد و گفت گذشته را رها كن ولى بيا برويم خانه ما من سعى ميكنم با تو خوشرفتارى نمايم . گنجشك گفت نادان مثل اينكه حرفهاى مرا فراموش كردى و از كلماتى كه به تو آموختم و جان خود را با آنها خريدم بهرهاى نبردى . مگر نگفتم بر آنچه از دست دادى متاسف مباش و تصديق ناممكن را مكن و چيزى كه بدست نمىآورى مخواه .
اكنون مىبينم كه سخت اندوهگينشدهاى بر رفتن من و تقاضاى برگشت مرا مىنمائى و درخواست چيزى را ميكنى كه بدست نمىآورى و تصديق ميكنى كه در چينهدان من گوهرى به اندازه تخم مرغابى باشد با اينكه تمام پيكر من از تخم مرغابى كوچكتر است ، مگر نگفتم تصديق ناممكن مكن .
ملت شما با دست خويش بتهائى را ساختهاند بعد معتقدند كه اين بتها آنها را آفريده و از سرقت سارق بتها را محافظت مينمايند ، باز معتقدند كه اين بتها آنها را حفظ ميكنند از درآمد كسبى و مال خود در راه بتها خرج ميكنند باز خيال ميكنند كه بتها آنها را روزى مىبخشند چيزى كه نميتوانند بدست آورند از آنها ميخواهند و تصديق محال ميكنند بناچار آنها نيز مانند صاحب باغ هستند .
پسر پادشاه گفت صحيح است اما من پيوسته بتها را مىشناختم و از آنها بيزار بودم و مايوس از خير آنهايم ، حالا بگو ببينم تو مرا به چه دعوت ميكنى و براى خود چه راهى را پسنديدهاى ؟ گفت ترا دعوت ميكنم باينكه معتقد شوى خدا يكتا است و شريكى ندارد پيوسته آفريننده يكتا اوست و هر چه جز او هست مخلوق است و او صانع و بقيه مصنوعند و او مدبر و بقيه در اختيار اويند او باقى و غير او
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٣