پدر جدا شد و به مملكت ديگرى رفت در بين راه گذارش بدخترى افتاد كه درب خانهاى ايستاده بود داراى لباسهاى كهنه و خانه متعلق به فقرا بود از آن دختر خوشش آمد .
گفت تو كه هستى ؟ دختر جوابداد دختر پيرمردى كهنسالم كه در اين خانه ساكن است . جوان پيرمرد را صدا زد از منزل خارج شد . گفت پيرمرد اين دخترت را به ازدواج من درمىآورى .
گفت تو دختر فقيرها را نميگيرى تو جوانى ثروتمندى . گفت از اين دختر خوشم آمده و از دخترى باشخصيت و ثروتمند فرار كردهام كه ميخواستند به ازدواج من درآورند اما او را دوست نداشتم اگر مايلى دخترت را به ازدواج من درآور ان شاء الله از من خوبى خواهى ديد .
پيرمرد گفت چطور من دخترم را به ازدواج تو درآورم با اينكه مايل نيستم او را از من جدا كنى و خيال ميكنم خانواده تو نيز علاقهاى نداشته باشند كه او را پيش آنها ببرى . گفت اگر اجازه بدهى من با شما در همين خانه خواهم بود .
پيرمرد گفت اگر راست ميگويى اين جامههاى فاخر و زيور آلات خود را كنار بيانداز . جوان همان كار را كرد و لباس كهنهاى از جامههاى آنها گرفت و پوشيد و با آنها همنشين شد . پيرمرد از وضعش سؤال كرد و جستجو نمود تا بفهمد عقل و كمال او چگونه است . از سخنان او دريافت كه عقل او سالم است و اين كار را از روى نادانى نكرده .
پيرمرد به او گفت حالا كه ما را انتخاب كردى و راضى به وصلت با ما شدى حركت كن برويم با هم داخل باغ شدند جوان را برد وارد باغ كه شد ديد پشت خانهء او قصرهاى بسيار عالى است كه تاكنون مانند آن را نديده از نظر وسعت و زيبائى و از هر نوع وسائل و نيازمنديها گنجينهها دارد . كليد گنجينهها را در اختيار جوان گذاشته گفت هر كار مايلى بكن خوب جوانى هستى . جوان به آرزوى خود رسيد .
يوذاسف گفت من اميدوارم بمصداق اين مثل باشم كه پيرمرد عقلش را آزمود تا اطمينان به او حاصل كرد شايد تو هم زياد بررسى ميكنى تا مرا آزمايش كنى بالاخره نظر خود را در اين مورد بگو .
حكيم گفت اگر كار بدست من بود با كوچكترين برخورد تو را انتخاب ميكردم
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 360
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٠