ولى چه كنم كه در پيش روشى و سنتى از پيشوايان هدايت دارم براى رسيدن به هدف و توفيق يافتن و اطلاع از دلها چون ميترسم اگر مخالفت سنت و روش آنها را بنمايم بدعتى ساخته باشم . من امشب ميروم و هر شب بر در قصر تو خواهم آمد درست دقت كن و از آنچه شنيدى پند بگير . تمام فكر خود را به كار بر و عجله نكن در تصديق نمودن مطالبى كه به تو عرضه شد مگر پس از تامل و دقت و انديشه آنها را درك كنى ولى مواظب باش در مورد آنها دچار هواى نفس و شبهه نشوى . در مورد چيزهائى كه بنظرت شبههاى هست با من صحبت كن هر وقت خواستى و تصميم گرفتى بخارج شدن مرا مطلع ميكنى . آن شب بلوهر از پسر پادشاه جدا شد .
فردا شب آمد سلام كرد و براى او دعا نموده آنگاه نشست از جمله دعايش اين بود : از آن خدائى كه در اول بوده و چيزى قبل از او نبوده و خدائى كه تا آخر هست و چيزى با او نخواهد بود خداى پايدار فناناپذير و بزرگى كه بزرگيش اندازه ندارد ، يكتاى بيهمتاى بىنياز كه با او ديگرى نيست و چيرهاى كه شريك ندارد . بوجود آورندهاى كه با او خالقى نيست و قادرى كه مخالفى ندارد و بىنيازى كه دشمنى ندارد و فرمانروائى كه با او احدى نيست تقاضا ميكنم ترا فرمانرواى عادل و پيشواى هادى و رهبر پرهيزكاران و بيناى از كورى و پارسا در دنيا و دوستدار خردمندان و دشمن تبهكاران قرار دهد تا من و ترا به آن وعدهاى كه باولياى خويش بوسيله پيامبران داده رساند زيرا ما واقعا به او علاقمنديم و در دل از او بيمناكيم و چشم بلطف او بستهايم و گردن در مقابل او كج كردهايم و كار خود را به او واگذاشتهايم .
پسر پادشاه از اين دعا سخت مضطرب شد و علاقه زيادى به نيكوكارى پيدا كرد در حالى كه از حرفش در شگفت بود پرسيد اى حكيم عمر تو چقدر است ؟ گفت دوازده سال . پسر پادشاه از جواب او لرزيد گفت دوازده ساله بچه است تو قيافه شصت ساله دارى . گفت اما از تولدم بيش از شصت سال ميگذرد ولى تو از عمرم پرسيدى و عمر عبارت از حيات و زندگى است و زندگى درست نيست مگر با دين و عمل به آن و رها نمودن دنيا و اين موقعيت برايم از دوازده سال پيش بوجود آمده ولى پيش از آن مردهاى بودم كه جزء عمرم محسوب نميشود .
پسر شاه پرسيد چگونه كسى كه ميخورده و مىآشاميده و حركت داشته مرده مىشمارى . حكيم پاسخ داد زيرا او با مردهها در كورى و كرى و لالى و ضعف حيات
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦١