كرده بود نابود مينمايد او را از آن قدرت و موقعيت و آسايش و خوشى و شادابى مياندازد و در عوض بجاى عزت ذلت و بجاى شادى غم و بجاى نعمت گرفتارى و بجاى ثروت فقر و بجاى وسعت تنگدستى و بجاى جوانى پيرى و بجاى شرافت پستى و بجاى زندگى مرگ ، او را به حفرهاى تنگ و وحشتانگيز مىبرد تنها و غريب از دوستان جدايش كرد و آنها از او جدا شدند . برادران خوارش كردند و هيچ دفاعى از او نكردند عزت و قدرت و خانواده و ثروت او را بعد از او بغارت بردند گويا در دنيا وجود نداشته و هرگز نامى از او برده نشد و ارزشى نداشته و هيچ بهرهاى از دنيا نبرده پس در اين دنيا خانهاى نگير و مبادا در آن براى خود گرفتارى و باغ و باغستان بسازى اف بر دنيا و واى بر آن .
پسر پادشاه گفت اف بر آن و بر كسانى كه فريفته دنيا ميشوند در صورتى كه وضع و حال آن چنين است و اشكش جارى شده گفت حكيم ، بيشتر برايم توضيح بده گفتار تو زنگار دلم را ميزدايد .
بلوهر گفت عمر كوتاه است و شب و روز بسرعت آن را ميكاهند حركت از دنيا نزديك است گرچه زياد به طول انجامد بالاخره مرگ فرامىرسد مسافر عاقبت كوچ خواهد كرد و آنچه جمع كرده تقسيم مىشود و هر چه كرده نابود مىشود . ساختمانهاى آراستهاش ويران و نامش از ميان ميرود و يادش فراموش ميگردد . بىنام و نشان و پيكرش فرسوده و شخصيتش از دست رفته و نعمتش و بال و مظلمه گردنش را ميگيرد و كسب و كارش زيان و قدرتش را در اختيار ديگران ميگذارد و بازماندگانش خوار و خانوادهاش را ديگران مورد استفاده قرار ميدهند . و پيمانش را ميشكنند و تعهداتش را زير پا ميگذارند و به او خيانت مىشود و آثارش از ميان ميرود و مالش تقسيم ميگردد زندگيش درهم مىپيچد دشمنش شاد و قدرتش نابود و تاجش به ارث ميماند و ديگرى بجايش مىنشيند و از زندگى و خانهاش مىبرند بخوارى او را درون قبر مياندازند يكه و تنها در ظلمت و وحشت و بيچارگى و خوارى . از بستگان جدا شده و او را واميگذارند هرگز با او ديگر انس نخواهند گرفت و غربتش از ميان نميرود .
بدان لازم است شخص دانا خود را اداره نمايد و روشى صحيح از پيش بگيرد مانند رهبرى امام عادل و دورانديش كه مردم را تاديب مىكند و مردم را به راه خوب واميدارد و از كار بد بازمىدارد و هر كه خطا كند كيفر مىكند و اطاعتكنندگان را اكرام مينمايد همين طور بايد شخص دانا خود را تاديب كند در تمام اخلاق و
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٥