تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
نيست و سلامتى كه با بيمارى آميخته نميگردد و خوشحالى بدون خشم و آسايش بدون ترس و زندگى بدون مرگ و سلطنت بىزوال آن جهانى كه پايدار و جايگاه زندگى است كه پايان‌پذير نيست و تغيير نمىيابد . خداوند از ساكنان آن جهان بيمارى و پيرى و بدبختى و رنج و مرض و گرسنگى و تشنگى و مرگ را برداشته اين بود مشخصات ملك آخرت . پادشاه گفت آيا ميتوان بچنين محلى رسيد و راهى براى وارد شدن به اين سرزمين هست ؟ وزير جواب داد آرى آماده است براى هر كه از راهش بخواهد ، مشروط باينكه وارد شود از درب مخصوص آن . پادشاه به وزير گفت چرا به من قبل از اين اطلاع نداده بودى ؟ گفت از جلال و قدرت تو ميترسيدم . پادشاه گفت اگر اين مطلب واقعيت داشته باشد شايسته نيست ما از آن غفلت كنيم و بدست نياوريم ولى كوشش خواهيم كرد مطلب بر ايمان كشف شود وزير گفت به من دستور ميدهى كه مواظب تو باشم و برايت اثبات و تكرار نمايم . پادشاه گفت من از تو ميخواهم كه شب و روز مرا رها نكنى و پيوسته بخاطرم اندازى زيرا مطلب مهمى است كه نمىتوان از آن چشم پوشيد و آن را سبك شمرد بالاخره راه اين پادشاه و وزير منتهى به نجات شد پسر پادشاه گفت من هرگز از اين مطلب غفلت نخواهم كرد و تصميم گرفته‌ام در دل شب با تو فرار كنم بهرجا كه به روى . بلوهر گفت چطور تو ميتوانى تحمل سفر با مرا داشته باشى با اينكه نه خانه‌اى دارم و نه مركب سوارى و نه مالك طلا و نقره‌اى هستم و نه غذاى شبم را ذخيره كرده‌ام و يك جامه اضافه ندارم در هيچ شهرى استقرار نمىيابم مگر مدت كمى و پيوسته از اين شهر به آن شهر ميروم و از اين شهر به شهر ديگر هرگز يك دانه نان نبرده‌ام . پسر شاه گفت من اميدوارم كسى كه ترا بر اين كار تقويت نموده مرا نيز يارى كند . بلوهر گفت اگر واقعا تصميم آمدن با مرا داشته باشى تو شايسته هستى كه همچون جوانى باشى كه داماد مرد فقير شد . يوذاسف گفت جريان او چگونه بوده . بلوهر گفت جوانى را نقل ميكنند پدرى ثروتمند داشت كه تصميم گرفته بود دختر عموى پسر را كه دخترى زيبا و ثروتمند بود براى پسرش بگيرد . اما جوان موافق نبود و بپدرش اظهار كراهت خويش را نميكرد تا بالاخره از