را رها كرد مبادا از سر و صداى اسبها متوجه او شوند شب را در آن خيمه بسر بردند پيوسته تا صبح صداى سم اسبها را از هر طرف مىشنيدند . صبح شد . پادشاه ديگر نميتوانست اينجا بماند . اما عبور از نهر ممكن نبود و به بيابان نمىتوانست روى آورد از ترس دشمن درون خيمهاى بود تنگ كه سرما آزارش ميداد و ترس او را فرا گرفته و گرسنگى تهديدش ميكرد نه خوراكى داشتند و نه با آنها وسيله آسايش بود بچههاى كوچكش نيز از گرسنگى گريه ميكردند دو روز با همين وضع بسر برد .
يكى از بچههايش مرد او را ميان رود انداخت باز يك روز ديگر آنجا بود همسرش به او گفت ما ديگر مشرف بمرگ شدهايم اگر بعضى از ما زنده بمانند بهتر است از اينكه همه بميريم من صلاح مىبينم كه يكى از اين بچههاى كوچكمان را بكشيم و بخوريم تا خدا فرج برساند اگر اين كار را بتاخير بياندازيم بچهها چنان لاغر ميشوند كه گوشت براى خوردن ما ندارند و ما خودمان ديگر نيروى حركت نداريم كه چنين كارى را بكنيم .
پادشاه حرف زن خود را قبول كرد يكى از بچهها را كشت و در مقابل خود نهاده شروع به پاره پاره كردن او نمودند حالا بگو ببينم پسر پادشاه چه گمان دارى نسبت به اين انسان مضطر بيچاره ، آيا او مانند يك شخص مرفه و در ناز و نعمت مىخورد يا چون يك مضطر و بيچاره ؟ پسر پادشاه گفت مانند يك شخص مضطر و بيچاره ، بلوهر گفت خورد و خوراك من در دنيا همين طور است اى پسر پادشاه .
پسر پادشاه گفت آيا چيزى كه مرا به آن دعوت ميكنى مردم بوسيله عقل و درك خود آن را برگزيدهاند يا خداوند آنها را دعوت بچنين چيزى نموده و اجابت دعوت خدا را كردهاند . بلوهر گفت مطلب دقيقتر و بالاتر از آن است كه مردم به راى و نظر خود آن را بيابند اگر به نظر مردم بود دعوت به دنيا و زينت و حفظ و خوشگذرانى و نعمت و لذت و لهو و لعب و شهوترانى ولى اين امرى غريب و دعوتى از جانب خدا است بسيار درخشان و راهنمائى به راه راستى است كه بر خلاف حركت اهل دنيا است و مخالف ايشان و خوردهگير بر آنها است . و از هوىپرستى آنها را بازمىدارد و دعوت باطاعت خدا مىنمايد اين مطلبى است كه براى بيدار دل آشكار است و آن را پوشيده ميدارد از نااهل ، تا خداوند اظهار حق نمايد پس از مخفى بودن آن و كلمه خدا را برتر و گفتار نادانان را پستتر قرار ميدهد .
پسر پادشاه گفت راست ميگوئى حكيم ، بلوهر گفت : گاهى بعضى از مردم
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٥١