داد يك ماه گذشت رفتم از او خبر بگيرم . گفتند از دنيا رفت سال بعد به مكه رفتم خدمت حضرت موسى بن جعفر رسيدم و جواب نامهها را دادم فرمود : خدا رحمتش كند . رو به من نموده فرمود على چرا در جنازهى او حاضر نشدى ؟ گفتم اين ثواب از دستم رفت .
شعيب عقرقوفى گفت : غلام خود مبارك را فرستادم پيش موسى بن جعفر عليه السّلام دويست دينار به او دادم با نامهاى ، مبارك گفت : از امام جويا شدم گفتند به مكه رفته است گفتم : شبانه حركت ميكنم و فاصله مكه و مدينه را طى ميكنم ناگاه شخصى مرا صدا زد گفتم : تو كه هستى گفت : معتب غلام موسى بن جعفر آن آقا فرموده نامه را بده و پولى كه آوردهاى در منى برايم بياور .
از محمل فرود آمدم و نامه را دادم ، به طرف منى حركت نمودم . در منى خدمت موسى بن جعفر رسيدم و دينارها را مقابلش روى زمين ريختم مقدارى از آنها را جدا كرد و يك مقدار را با دست كنار زد . فرمود اين دينارها را بده بشعيب بگو موسى ابن جعفر ميگويد از هر جا برداشتهاى به همان جا بگذار صاحبش به آن احتياج پيدا مىكند .
از خدمت امام مرخص شدم رفتم پيش شعيب گفتم جريان اين دينارها چه بود ؟
گفت : من از فاطمه پنجاه دينار خواستم تا پولم را تكميل كنم ولى او نداد گفت :
ميخواهم زمين فلان كس را بخرم پنهانى از او برداشتم و توجهى به حرف او نكردم بعد ترازو خواست و دينارها را كشيد پنجاه دينار بود .
ابو خالد زبالى گفت : حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام در روز سردى وارد منزل ما شد سال سختى بود ما قدرت بر مقدارى هيزم نداشتيم كه آتش بيافروزيم . فرمود :
ابا خالد مقدارى هيزم تهيه كن تا بيافروزيم گفتم : آقا اين جا يك چوب پيدا نميشود فرمود : نه اين طور نيست همين راه روبرويت را بگير برو مرد عربى را خواهى ديد كه دو بار هيزم با خود دارد ازو بخر زياد چانه نزن . سوار الاغم شدم به آن سمت رفتم بمرد عربى برخوردم كه دو بار هيزم داشت خريدم و آوردم آن روز را آتش افروختند
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٨