تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
اين امانتى كه به تو ميسپارم به آن سرزمين ببر . گفت : اطاعت ميكنم فرمود : روى زمين قرار بگير ، روى زمين قرار گرفت . بازوى مرا گرفت و روى ابر قرار داد . در اين موقع گفتم : ترا بخداى بزرگ و به حق محمّد خاتم النبيين و على سيد الوصيين و ائمه طاهرين بگو شما كه هستى ؟ به خدا قسم مقام ارجمندى دارى ! . فرمود : واى بر تو على بن صالح ، خدا زمين را يك چشم بهمزدن از حجت خالى نميگذارد يا در پرده استتار و يا آشكار ، من حجت آشكار و پنهان خدايم من حجت خدايم در روز قيامت من ناطق و گوينده از طرف پيامبرم ، موسى بن جعفرم ، متوجه امامت او و آباء گرامش شدم . در اين موقع دستور داد ابر حركت كند . حركت نمود به خدا قسم ذره‌اى ناراحتى و ترس نداشتم بيش از يك چشم بهمزدن نشد كه در بازار طالقان فرود آمدم خانواده و زندگىام سالم بودند . هارون دستور داد او را بكشند تا اين حديث را ديگرى نشنود . عيون اخبار الرضا : على بن يقطين گفت : هارون الرشيد مردى را خواست تا با موسى بن جعفر در مجلس مبارزه كند و او را شرمنده نمايد . مردى جادوگر اين كار را به عهده گرفت . وقتى سفره انداختند كارى كردند كه هر وقت خادم حضرت موسى بن جعفر ميخواست گرده نانى را بردارد از جلو دستش مىپريد . هارون بشدّت خنده‌اش گرفته بود از كار او . حضرت موسى بن جعفر سر برداشت و نگاه بشيرى كه روى پرده نقش شده بود كرد . فرمود : اى شير خدا بگير اين دشمن خدا را . ناگهان آن نقش جان گرفت به شكل شيرى بسيار بزرگ . مرد جادوگر را پاره پاره كرد ، هارون و نديمانش بىهوش شدند از ترس عقل خود را از دست دادند . پس از مدتى كه به هوش آمدند هارون امام را قسم داد ترا بحقى كه بر تو دارم از اين شير بخواه پيكر آن مرد را برگرداند .