حضرت صادق فرمود : فيض پيغمبر اكرم صحف ابراهيم و موسى كه در اختيارش بود بعلى عليه السّلام سپرد على به امام حسن و آن جناب به امام حسين و حضرت حسين بن على بن الحسين و آن جناب به محمد بن على و پدرم به من سپرده نزد من بود من آنها را به اين پسرم كه با سن كمى كه دارد سپردم در نزد اوست . من فهميدم منظور امام چيست عرض كردم : باز بفرمائيد .
فرمود : وقتى پدرم مايل بود كه دعايش مستجاب شود مرا طرف راست خود مىنشاند او دعا ميكرد من آمين ميگفتم دعايش مستجاب مىشد من نيز نسبت به اين پسرم همين كار را ميكنم ديروز در موقف به ياد تو بودم و دعا برايت كردم باز عرضكردم : آقا اضافه بفرمائيد .
فرمود : پدرم هر وقت در مسافرت حالت خواب به او دست ميداد من در خدمتش بودم مركب سوارى خود را نزديك ايشان ميبردم و شانه خود را جلو مىگرفتم يك يا دو ميل به من تكيه ميكرد تا به اندازه كافى استراحت مىكرد اين پسرم نيز همان كار را مىكند نسبت به من عرضكردم : باز بفرمائيد .
فرمود : همان احساسى كه يعقوب نسبت بيوسف ميكرد من نسبت به اين پسرم ميكنم عرضكردم : باز بفرمائيد .
فرمود : اين همان امام تو است حركت كن و بمقامش اقرار نما از جاى حركت نموده سر مباركش را بوسيدم و برايش دعا كردم .
حضرت صادق فرمود مرتبه اول اجازه نداده بودند براى تو آشكار كنم . عرض كردم آقا اجازه ميدهى به كسى بگويم ؟ فرمود بخانواده و رفيقهاى همسفرت بگو . در آن سفر خانوادهام نيز بودند و از رفقايم يونس بن ظبيان نيز بود جريان را كه گفتم حمد خدا را نمودند بر اين نعمت بزرگ .
يونس گفت : نه به خدا بايد از خود آقا بشنوم مردى عجول بود رفت من نيز از پى او رفتم تا رسيديم بدر خانه او جلوتر از من بود ، شنيدم حضرت صادق فرمود :
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 23
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣