اسم از اسماعيل برده شد فرمود نه به خدا اين كار بدست ما نيست خداوند يكى يكى را تعيين مىكند .
رجال كشى : فيض بن مختار گفت : به حضرت صادق عرض كردم آقا اگر زمين را از سلطان بگيرم بعد به ديگرى اجاره بدهم به من نصف يا ثلث يا كمتر يا بيشتر بدهد چه صورتى دارد ؟ فرمود اشكالى ندارد . اسماعيل پسر امام عرضكرد پدر جان چنين چيزى سابقه ندارد . فرمود : پسرم مگر خودم همين كار را با كشاورزان خويش نمىكنم من پيوسته نميگويم با من باش تو اين كار را نميكنى . اسماعيل از جاى حركت كرده رفت .
من عرضكردم : آقا چه لزومى دارد كه اسماعيل پيوسته همراه شما باشد وقتى شما امامت را به او بسپارى چنانچه پدرت به شما سپرد . فرمود فيض اسماعيل مثل من نسبت بپدرم نيست .
گفتم فدايت شوم ما يقين داشتيم كه بعد از شما او مرجع مردم خواهد شد شما اين حرف را ميزنى ؟ اگر خداى نكرده اتفاقى افتاد پس چه كسى امام خواهد بود ؟
حضرت صادق جوابى نداد خود را بپاهايش انداختم و زانوانش را بوسيدم .
گفتم : آقا آتش جهنم است به من رحم كن خدا شاهد است كه اگر ميدانستم قبل از شما ميميرم باكى نداشتم ولى ميترسم بعد از شما زنده باشم . فرمود : صبر كن پرده را بالا زد و داخل اطاقى شد . پس از مختصر زمانى مرا صدا زد وارد اطاق شدم ديدم آقا در محل نماز نشسته و نماز خوانده اما از قبله برگشته است خدمتش نشستم در اين موقع حضرت موسى بن جعفر وارد شد در حدود پنج سال داشت در دستش شلاقى بود .
او را روى زانوان خود نشانده فرمود : پدر و مادرم فدايت اين شلاق چيست عرضكرد : پدر جان اين شلاق دست برادرم على بود كه چارپايان را ميزد از دست او گرفتم .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 22
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٢