ناگهان صداى داد . و فرياد زياد شنيديم ، سندى بن شاهك با گروهى وارد مسجد شد گفتيم : مردى پيش ما آمد و چنين و چنان گفت مرد وارد شد بنمازگاه مسجد رفت اما كسى كه ما را دعوت به او ميكرد خارج شد او را نديديم ، دستور داد ما را نگه - دارند . خودش پيش موسى بن جعفر رفت كه در محراب بود از پيش روى او رفت ما سخن آنها را ميشنيديم ، به او گفت : چقدر با سحر و حيله خود از درهاى بسته و قفل زده فرار ميكنى باز ترا برميگردانيم اگر فرار كنى بهتر است تا اينجا بمانى تو ميخواهى خليفه مرا بكشد .
حضرت موسى بن جعفر فرمود : چگونه فرار خواهم كرد با اينكه مرا آيندهاى در پيش است كه بدست شما انجام خواهد شد و مقامى شايسته دارم كه بدست شما آن مقام مرا ارزانى مىشود .
سندى بن شاهك دست او را گرفت و رفت بهمراهان خود گفت اين دو نفر را رها كنيد برويد داخل كوچه نگذاريد كسى رفت و آمد كند تا من و او داخل خانه شويم .
در كتاب انوار است كه عامرى گفت : هارون الرشيد كنيز زيبا و بسيار خوش قيافهاى را براى موسى بن جعفر عليه السّلام فرستاد تا در زندان خدمتكارى او را به عهده گيرد . به آن كنيز فرمود : بهارون بگو شما از هديه خود خوشحال هستيد مرا نيازى به اين كنيز و امثال او نيست . هارون ناراحت شده گفت برگرد پيش او بگو ما تو را بخواست خودت نگرفتهايم زندانى كنيم كنيز را پيش او بگذار و بيا . پيك رفت و برگشت بعد كه هارون از جاى خود برخاست غلام را فرستاد تا جستجو از حال كنيز كند .
غلام ديد كنيز به سجده افتاده و سر بلند نميكند همى ميگويد : قدوس سبحانك سبحانك .
هارون گفت : به خدا او را موسى بن جعفر جادو كرده برويد كنيز را بياوريد
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٧