پيش فرماندار عيسى بن جعفر كارى از پيش ببرد چون من بفرماندار گفتم اين نامه او اثرى در شما گذاشت كه من ابو عبد اللَّه را بياورم قسم بخورد دروغ است گفت :
نه مبادا به او خبر بدهى كه ناراحت مىشود پسر عمويش از روى حسد اين نامه را نوشته .
گفتم : امير ! خودت ميدانى آنقدر كه با او لطف دارى و خلوت ميكنى نسبت به هيچ كس ندارى آيا تاكنون از كسى پيش شما بدگوئى كرده . گفت : هرگز گفتم اگر مذهبى بر خلاف مردم ميداشت مايل بود ترا وادار به پذيرفتن آن كند .
جوابداد آرى من خوب او را ميشناسم .
پدرم گفت : فورى سوار شدم و با قعنب پيش فيض رفتم اجازه خواستم در جواب گفته بود : فدايت شوم من در حالى هستم كه مقام شما بالاتر است از اينكه پيش من آئيد . او مشغول شرابخوارى بود . پيغام دادم بايد حتما شما را ببينم خودش با زير پيرهنى و شلوار گلى بيرون آمد آنچه شنيده بودم برايش نقل كردم روى بقعنب كرده گفت : مگر من به تو قبلا نگفتم چيزى به ابو عبد اللَّه نگوئى كه ناراحت مىشود سپس گفت : ناراحت نباش كه امير از اين نامه ذرهاى ناراحت نيست .
چند روز بيشتر نگذشت كه موسى بن جعفر عليه السّلام را پنهانى به بغداد بردند زندانى بود بعد آزادش كردند باز دو مرتبه زندانى شد و تحويل بسندى بن شاهك گرديد سندى بر او سخت گرفت ، هارون الرشيد برايش سمى كه در خرما زده شده بود فرستاد و دستور داد كه بهر طور امكان دارد آن را بخورد موسى بن جعفر عليه السّلام بدهد ، بوسيله همين سم از دنيا رفت .
عيون اخبار الرضا : عمر بن واقد گفت : وقتى هارون الرشيد از فضل و مقام موسى بن جعفر كه پيوسته انتشار مييافت دلگير و ناراحت شد و ميشنيد كه او را امام ميدانند و پنهانى در شب و روز خدمتش ميرسند بر خود ترسيد و از سلطنت خويش بيمناك شد . در فكر كشتن آن جناب شد خرمائى خواست و مقدارى از آن را خورد بعد ظرفى برداشت و در آن بيست دانه خرما گذاشت نخى بسم آلوده كرد و آن را از سوراخ سوزن رد نمود يك دانه از خرماها را گرفت مرتب نخ
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٠١