تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
هارون گفت : فايده‌اى نكرديم از زهر دادن موسى بن جعفر بهترين خرما را برايش فرستاديم سم خود را از بين برديم سگ ما را هم كشت نميتوان در باره او چاره‌اى انديشيد . بعد از اين جريان امام عليه السّلام مسيب را خواست سه روز قبل از وفاتش بود مسيب نگهبان آن آقا بود به او فرمود : مسيب ! من امشب عازم مدينه هستم همان مدينه جدم پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله تا وصيت لازم و آنچه پدرم با من قرار گذاشته من با پسرم على عهد ببندم و او را جانشين و وصى خود قرار دهم و دستورات لازم را به او بدهم مسيب گفت : عرضكردم : چطور ميفرمائيد من قفل درها را باز كنم با اينكه نگهبانان پشت درب‌ها كشيك ميدهند فرمود : مسيب يقين تو در باره خدا و ما ضعيف است . عرضكردم نه آقاى من . فرمود : پس چرا چنين حرفى را ميزنى . گفتم : آقا از خدا بخواه مرا در راه ايمان ثابت بدارد فرمود : خدايا او را ثابت قدم بدار . آنگاه فرمود : من خدا را با همان اسم اعظمى كه عاصف خواند و تخت بلقيس را قبل از چشم بهم زدن در مقابل سليمان گذاشت ميخوانم تا خداوند وسيله ديدار فرزندم على را در مدينه برايم فراهم كند مسيب گفت : صداى دعا خواندن آن جناب را شنيدم ناگاه متوجه شدم در محل نماز خود نيست همان جا ايستادم تا دو مرتبه برگشت و با دست خود آهنها را بپاى خويش بست من بشكرانه نعمت معرفت امام به سجده افتادم . فرمود : سر بردار مسيب ، بدان كه سه روز ديگر من از دنيا خواهم رفت اشكم جارى شد فرمود : گريه نكن پسرم على مولاى تو و امام بعد از من است چنگ بزن بدامن او تا وقتى كه دست بدامن او داشته باشى گمراه نخواهى شد گفتم : الحمد للَّه . مسيب گفت : در شب روز سوم مولايم مرا خواست فرمود : همان طورى كه برايت توضيح دادم فردا من از دنيا ميروم وقتى از تو آب خواستم و نوشيدم ديدى ورم كردم و شكمم بالا آمد و رنگم زرد و سرخ و سبز مىشود و پيوسته رنگ برنگ ميشوم به اين ستمگر اطلاع بده كه من از دنيا رفته‌ام وقتى اين جريان‌ها را ديدى مبادا به كسى اطلاع دهى تا بعد از فوتم .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 203 | العلامة المجلسي / موسى خسروى