تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
مسيب بن زهير گفت : پيوسته مواظب آن جناب بودم تا اينكه آب خواست و آشاميد بعد مرا خواست فرمود اين مرد ناپاك پليد سندى بن شاهك خيال مىكند او مرا غسل ميدهد و دفن مىكند هرگز چنين كارى از او ساخته نيست وقتى مرا بقبرستان قريش برديد در لحد بگذاريد و قبرم را بلندتر از چهار انگشت باز نكنيد مبادا از تربت قبر من براى تبرك برداريد تربت و خاك قبر همه ما براى چنين كارى حرام است مگر تربت جدم حسين عليه السّلام كه تربت او را خداوند شفا براى شيعيان و دوستان ما قرار داده . بعد من شخصى را ديدم بيشتر شباهت بموسى بن جعفر است كنار موسى بن جعفر عليه السّلام نشسته بود وقتى من مولايم على بن موسى الرضا را ديده بودم هنوز پسر بچه‌اى بود خواستم صدا بزنم كيستى . مولايم موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود : مگر نگفتم چيزى نگوئى بالاخره صبر كردم امام عليه السّلام از دنيا رفت و آن شخص از نظرم ناپديد شد من بهارون الرشيد اطلاع دادم سندى بن شاهك آمد به خدا قسم با چشم خود ديدم آنها خيال كردند موسى بن جعفر را غسل ميدهند ولى دستشان به او نميرسيد گمان مىكردند آنها سدر و كافور ميزنند و كفن مىكنند من با چشم ميديدم كه هيچ كارى از آنها ساخته نبود همان شخص را ديدم غسل و كفن مىكند ظاهرا چنان وانمود مىكند كه به آنها كمك مينمايد آنها او را نميشناختند . پس از اينكه فارغ شد همان شخص به من گفت در چه شك مىكنى در اين شك نداشته باشى كه من امام و مولاى تو هستم و حجت خدايم بعد از پدرم ، مسيب كار من شبيه يوسف پيغمبر و برادران اوست كه برادرها پيش يوسف آمدند ولى او را نشناختند يوسف آنها را شناخت . جنازه امام را بردند و در قبرستان قريش دفن كردند قبرش را بلندتر از مقدارى كه فرموده بود نكردند بعد قبر را بلند نمودند و مقبره برايش ساختند . كمال الدين - ج 1 ص 117 - عمر بن واقد گفت : نيمه شبى كه در بغداد بودم مرا خواست ترسيدم كه تصميم بدى نسبت به من داشته باشد ، وصيت‌هاى لازم را بخانواده‌ام
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 204 | العلامة المجلسي / موسى خسروى